لی لی نه میگه
نویسنده:
سارا شرفی
امتیاز دهید
از متن کتاب:
یک روز گرم تابستانی که درختان، لباسِ سبز به تن کرده بودند و پر از میوههای رنگارنگ و خوشمزه بودند؛ لیلیِ کبوتر به همراه مادر و پدر روی درختِ سیبِ سرسبز و زیبایی زندگی میکردند. لیلی، دختر خیلی مهربان و حرفگوش کنی بود و به خانواده خیلی کمک میکرد؛ فقط کمی حساس و زود رنج بود و متاسفانه در شرایط مختلف در اجتماع نمیتوانست «نه» بگوید و بهراحتی به غریبهها اعتماد میکرد؛ برای همین دچار خطرات و دردسرهای زیادی میشد و زیاد گریه میکرد.
یکروز لیلی با پدر برای خرید رفته بود که پدر گفت: «لیلیجان چندلحظه اینجا صبر کن! جایی هم نرو! من زودی خرید میکنم و بر میگردم.»
در نبودِ پدر، یک آدمیزاد آمد و گفت: «دختر کبوتر خوشگل! من داخل ماشینم چند تا بچهخرگوش تپلی و بامزه، هم سن و سال تو دارم. میخوای ببرمت باهاشون بازی کنی؟ یا اگه هم دوست داری بگو آدرس خونهتون کجاست که ببرمت با اسباب بازیهات بازی کنی، نگران بابات هم نباش خودم بهش خبر میدم.»...
یک روز گرم تابستانی که درختان، لباسِ سبز به تن کرده بودند و پر از میوههای رنگارنگ و خوشمزه بودند؛ لیلیِ کبوتر به همراه مادر و پدر روی درختِ سیبِ سرسبز و زیبایی زندگی میکردند. لیلی، دختر خیلی مهربان و حرفگوش کنی بود و به خانواده خیلی کمک میکرد؛ فقط کمی حساس و زود رنج بود و متاسفانه در شرایط مختلف در اجتماع نمیتوانست «نه» بگوید و بهراحتی به غریبهها اعتماد میکرد؛ برای همین دچار خطرات و دردسرهای زیادی میشد و زیاد گریه میکرد.
یکروز لیلی با پدر برای خرید رفته بود که پدر گفت: «لیلیجان چندلحظه اینجا صبر کن! جایی هم نرو! من زودی خرید میکنم و بر میگردم.»
در نبودِ پدر، یک آدمیزاد آمد و گفت: «دختر کبوتر خوشگل! من داخل ماشینم چند تا بچهخرگوش تپلی و بامزه، هم سن و سال تو دارم. میخوای ببرمت باهاشون بازی کنی؟ یا اگه هم دوست داری بگو آدرس خونهتون کجاست که ببرمت با اسباب بازیهات بازی کنی، نگران بابات هم نباش خودم بهش خبر میدم.»...
آپلود شده توسط:
mehdirezayi
1405/05/10
دیدگاههای کتاب الکترونیکی لی لی نه میگه