تفنگ بادی
نویسنده:
سید محمدعلی وکیلی شهربابکی
امتیاز دهید
مجموعه داستان «تفنگ بادی» اثری نوستالوژیک است که نویسنده به زیبایی ما را به جهان نوجوانی و مدرسه می برد؛ جهانی که وقتی با آن روبه رو می شویم؛ به سرشت پاک کودکی و نوجوانی قدم می گذاریم و از وقایع آن لذت می بریم. بی شک بعضی از این داستان ها یادآور شیطنت ها و خرابکاری های تک تک ما در دوران نوجوانی است؛ از این روی باعث شده با اثری خواندنی و لذت بخش روبه رو باشیم. عناوین داستانها عبارتند از:
آش رشته / انتخاب مبصر کلاس / آینه و شمعدانی / تفنگ بادی / جشن تولد / سگ ولگرد ملوس / سینما / جام یلدا / گردش علمی / نگارخانه
بخشی از داستان آش رشته:
چند تا پیاز گنده و درست و حسابی کمک مادرم پوست کندم؛ با چاقو ریزریز کردم و ریختم داخل دیگی بسیار بزرگی که بهش می گفتند: «سَطَل»
مادر سطل را گذاشته بود روی گاز بزرگ وسط آشپزخانه. پیازها را که همراه با ادویه و سبزیجات خشک، سرخ کرد، کمک کردم که کاسه کاسه از شیر آب ظرفشویی، آب بگیرم و بریزیم توی سطل. قرار بود آش رشته بپزیم؛ مهمان داشتیم. در آن سرمای خشک زمستان، آش رشته داغ می چسبید. اول که شروع به پوست کندن و خرد کردن پیازها کردم، چشمهایم افتاد به سوختن و اشک زدن؛ با دستهایم شروع کردم به مالیدن چشمهایم. هرچه بیشتر می مالیدم بیشتر اشک می زد و بیشتر می سوخت. مرتب به چشمهایم آب زدم تا اینکه کم کم عادت کردم.
قرار بود خاله و بچه هایش بیایند خانه ما، دورهمی داشتیم؛ این بار نوبت ما بود که مهمانی بدهیم؛ از شب قبل خاله جان خبر داده بود از ابتدای کار که پیازها را خرد می کردم و توی دیگ می ریختم؛ از اینکه خاله با بچه هایش قرار بود بیایند اینجا، احساس خوشحالی می کردم. با سفارش مادر، لباسهای تر و تمیزتر؛ یعنی لباس پلوخوری ام را پوشیدم. داشتم جلوی آینه قدی نگاهی به قیافه و سرو ریخت خودم می انداختم که صدای مادر از آشپزخانه آمد:
«کیان! سبزی آش نداریم تا مهمونها نیومدن زود برو و برگرد.»
آش رشته / انتخاب مبصر کلاس / آینه و شمعدانی / تفنگ بادی / جشن تولد / سگ ولگرد ملوس / سینما / جام یلدا / گردش علمی / نگارخانه
بخشی از داستان آش رشته:
چند تا پیاز گنده و درست و حسابی کمک مادرم پوست کندم؛ با چاقو ریزریز کردم و ریختم داخل دیگی بسیار بزرگی که بهش می گفتند: «سَطَل»
مادر سطل را گذاشته بود روی گاز بزرگ وسط آشپزخانه. پیازها را که همراه با ادویه و سبزیجات خشک، سرخ کرد، کمک کردم که کاسه کاسه از شیر آب ظرفشویی، آب بگیرم و بریزیم توی سطل. قرار بود آش رشته بپزیم؛ مهمان داشتیم. در آن سرمای خشک زمستان، آش رشته داغ می چسبید. اول که شروع به پوست کندن و خرد کردن پیازها کردم، چشمهایم افتاد به سوختن و اشک زدن؛ با دستهایم شروع کردم به مالیدن چشمهایم. هرچه بیشتر می مالیدم بیشتر اشک می زد و بیشتر می سوخت. مرتب به چشمهایم آب زدم تا اینکه کم کم عادت کردم.
قرار بود خاله و بچه هایش بیایند خانه ما، دورهمی داشتیم؛ این بار نوبت ما بود که مهمانی بدهیم؛ از شب قبل خاله جان خبر داده بود از ابتدای کار که پیازها را خرد می کردم و توی دیگ می ریختم؛ از اینکه خاله با بچه هایش قرار بود بیایند اینجا، احساس خوشحالی می کردم. با سفارش مادر، لباسهای تر و تمیزتر؛ یعنی لباس پلوخوری ام را پوشیدم. داشتم جلوی آینه قدی نگاهی به قیافه و سرو ریخت خودم می انداختم که صدای مادر از آشپزخانه آمد:
«کیان! سبزی آش نداریم تا مهمونها نیومدن زود برو و برگرد.»
آپلود شده توسط:
mehdirezayi
1405/04/27
دیدگاههای کتاب الکترونیکی تفنگ بادی