همه داستان های من
نویسنده:
مهناز رضایی
امتیاز دهید
عناوین داستانهای عبارتند از:
لنگرگاه / اندازه یک مشت / خاک و نفس / در کوچه باد می آید / یک آدم خوابیده / گردنه ابری / نور سرگردان / ایستگاه آخر / سیگار ممنوع / تراس / یکی سبز یکی / چمدان / دیگرستان / ماموگرافی
بخشی از داستان لنگرگاه:
... دود کندوروک، صدای تنبوره و چرخیدن خیزران در هوا...
«... و فناوزفش نایی ... دوئی وانت دوئی...»
یونس به حال خودش نیست. سرش روی سینه افتاده و تکانهای ناگهانی می خورد.
مامازار از لای دهان خونی اش می گوید:
- به حرف بیا. جنی یا پری؟... چه هستی؟!
یونس با صدایی که انگار مال خودش نیست، جوابی می دهد که نمی فهمم اش. آن شب در مسافرخانه هم با همین صدای زنانه چیزهایی می گفت. تکانش دادم و بیدارش کردم.
مامازار جام خون را می گیرد جلوی دهان یونس و می گوید:
- آزارش نده از جان این ماهیگیر بیرون برو. قایق خالی اش را ندیدی؟
یونس به حال غش می افتد و از گوشه دهانش کف بیرون می آید. آواز سواحلی اوج می گیرد. چوب خیزران روی تن یونس پایین می آید. کادر را می بندم روی چهره یونس که فرمی زار و زنانه به خود گرفته. نمی شود با فلاش عکس گرفت. باز دوربین را مثل بچه ای به شکمم می چسبانم که زیر دست و پای این آدمهای رقصان نرود. خوب است که دوربین ساحره من است نه زن جماعت...
لنگرگاه / اندازه یک مشت / خاک و نفس / در کوچه باد می آید / یک آدم خوابیده / گردنه ابری / نور سرگردان / ایستگاه آخر / سیگار ممنوع / تراس / یکی سبز یکی / چمدان / دیگرستان / ماموگرافی
بخشی از داستان لنگرگاه:
... دود کندوروک، صدای تنبوره و چرخیدن خیزران در هوا...
«... و فناوزفش نایی ... دوئی وانت دوئی...»
یونس به حال خودش نیست. سرش روی سینه افتاده و تکانهای ناگهانی می خورد.
مامازار از لای دهان خونی اش می گوید:
- به حرف بیا. جنی یا پری؟... چه هستی؟!
یونس با صدایی که انگار مال خودش نیست، جوابی می دهد که نمی فهمم اش. آن شب در مسافرخانه هم با همین صدای زنانه چیزهایی می گفت. تکانش دادم و بیدارش کردم.
مامازار جام خون را می گیرد جلوی دهان یونس و می گوید:
- آزارش نده از جان این ماهیگیر بیرون برو. قایق خالی اش را ندیدی؟
یونس به حال غش می افتد و از گوشه دهانش کف بیرون می آید. آواز سواحلی اوج می گیرد. چوب خیزران روی تن یونس پایین می آید. کادر را می بندم روی چهره یونس که فرمی زار و زنانه به خود گرفته. نمی شود با فلاش عکس گرفت. باز دوربین را مثل بچه ای به شکمم می چسبانم که زیر دست و پای این آدمهای رقصان نرود. خوب است که دوربین ساحره من است نه زن جماعت...
آپلود شده توسط:
mehdirezayi
1405/04/20
دیدگاههای کتاب الکترونیکی همه داستان های من