زن هایی که فقط گوش می کنند: مجموعه داستان
نویسنده:
زهره احمدیان
امتیاز دهید
اگر صحنه ای که در آن هستید را دوست ندارید، اگر شاد نیستید، اگر تنها هستید، اگر وقوع حوادث را احساس نمی کنید، صحنه را ترک کنید!
پرده جدیدی بکشید؛ اطراف خود را با بازیگران جدیدی پر کنید؛ نمایش نامه جدیدی بنویسید.
اگر نمایشنامه شما خوب نیست، از صحنه خارج شوید و نمایش نامه دیگری بنویسید.
میلیون ها نمایش نامه در دنیا وجود دارد؛ به تعداد آدم هایی که در آن زندگی می کنید...
لئو بوسکالیا
بخشی از داستان جن های لعنتی:
صدای گریه زینب لحظه ای قطع نمی شود. مادر دوباره شیشه زینب را پر از قندآب می کند و داخل دهانش به زور فشار می دهد. زینب لحظه ای ساکت می شود و بعد از چند دقیقه شیشه را پس می زند و روی دستهای استخوانی مادر دوباره غلت می زند.
دفتر مشقم را می بندم و سمت مادر می روم؛ مادر ابروهایش در هم گره میخورد و با انگشتش به دفترم اشاره می کند. سر جایم برمی گردم و دفترم را باز میک نم و شروع به نوشتن انشایم می کنم «اگر یک کیسه پر از اسکناس پنجاه هزار تومانی پیدا کنید چه کار می کنید؟»
صدای زینب نمی گذارد حواسم را جمع کنم. بلند می شوم و آب می خورم. صدای قاروقور شکمم بلند می شود. صورتم را به کنج آشپزخانه بر می گردانم. نگاهم به جای خالی یخچال می افتد. با خودم فکر می کنم جنها چقدر مگر زور دارند؛ حتماً چند نفری باهم بلندش کرده اند و برده اند. ننه زهرا می گوید: «اگر بسم الله بگویی جنها فرار میکنن.» ولی مادر که همیشه مشغول ذکر گفتن است چرا از خانه ما بیرون نمی روند؟...
پرده جدیدی بکشید؛ اطراف خود را با بازیگران جدیدی پر کنید؛ نمایش نامه جدیدی بنویسید.
اگر نمایشنامه شما خوب نیست، از صحنه خارج شوید و نمایش نامه دیگری بنویسید.
میلیون ها نمایش نامه در دنیا وجود دارد؛ به تعداد آدم هایی که در آن زندگی می کنید...
لئو بوسکالیا
بخشی از داستان جن های لعنتی:
صدای گریه زینب لحظه ای قطع نمی شود. مادر دوباره شیشه زینب را پر از قندآب می کند و داخل دهانش به زور فشار می دهد. زینب لحظه ای ساکت می شود و بعد از چند دقیقه شیشه را پس می زند و روی دستهای استخوانی مادر دوباره غلت می زند.
دفتر مشقم را می بندم و سمت مادر می روم؛ مادر ابروهایش در هم گره میخورد و با انگشتش به دفترم اشاره می کند. سر جایم برمی گردم و دفترم را باز میک نم و شروع به نوشتن انشایم می کنم «اگر یک کیسه پر از اسکناس پنجاه هزار تومانی پیدا کنید چه کار می کنید؟»
صدای زینب نمی گذارد حواسم را جمع کنم. بلند می شوم و آب می خورم. صدای قاروقور شکمم بلند می شود. صورتم را به کنج آشپزخانه بر می گردانم. نگاهم به جای خالی یخچال می افتد. با خودم فکر می کنم جنها چقدر مگر زور دارند؛ حتماً چند نفری باهم بلندش کرده اند و برده اند. ننه زهرا می گوید: «اگر بسم الله بگویی جنها فرار میکنن.» ولی مادر که همیشه مشغول ذکر گفتن است چرا از خانه ما بیرون نمی روند؟...
آپلود شده توسط:
mehdirezayi
1405/05/03
دیدگاههای کتاب الکترونیکی زن هایی که فقط گوش می کنند: مجموعه داستان