فنس پاره: داستان کوتاه
نویسنده:
معصومه دهنوی
امتیاز دهید
داستانهای برگزیده جشنواره؛ داستانهای این مجموعه در مجموعه داستان های گروهی «در خانه ما کسی یانگ را دوست نداشت» و «معمولی معمولی» نشر داستان منتشر شده اند.
بخشی از داستان در خانه ما کسی یانگ را دوست نداشت:
ما دو تا نیمه از یک چیز بودیم. مثل یین و یانگ متصل و در عین حال منفصل. سیاه و سفید. جدا از اینکه سیاه چه خصوصیاتی دارد من دوست دارم یین باشم. کسی که یین را تعریف کرده است شاید درباره خصوصیت زنانه آن درست نگفته باشد چون بابا هم مثل من یک یین است. در سایه در خلوتگاه خودش و در پشت پرده ای از ابهام که با باد می جنبد اما کمتر کسی می تواند آن را با دست پس بزند.
سفیدی مثل نوری است که صبح از پنجره باز اتاق توی چشم آدم می افتد. وقتی نیمه خواب و نیمه بیدار هستی، صدای ریخته شدن صدها دانه از توی یک مشت عرق کرده را میشنوی. بعد صدای به هم کوفته شدن پر و بال یک مشت آشغال و بعد فحشها و غرغرهای عباس آقا.
ناچاری که از تخت بلند شوی و لب خط مرزی اتاق بایستی با خشم به یانگ نگاه کنی که لب پنجره نشسته است. دانه ها توی مشتهای عرق کرده اش به همدیگر چسبیده اند. وقتی برمی گردد و به من نگاه می کند سپیده صبح از پشتش مثل سوزنهای کوچک توی چشم آدم می رود. تنش با وزش یک باد ملایم تکان می خورد. لاغر شده است. ترسیده است و تب دارد. صدای عباس آقا را که می شنود از ترس از لبه پنجره پایین می پرد و به طرف تختش می رود و سرش را زیر ملافه قایم می کند...
بخشی از داستان در خانه ما کسی یانگ را دوست نداشت:
ما دو تا نیمه از یک چیز بودیم. مثل یین و یانگ متصل و در عین حال منفصل. سیاه و سفید. جدا از اینکه سیاه چه خصوصیاتی دارد من دوست دارم یین باشم. کسی که یین را تعریف کرده است شاید درباره خصوصیت زنانه آن درست نگفته باشد چون بابا هم مثل من یک یین است. در سایه در خلوتگاه خودش و در پشت پرده ای از ابهام که با باد می جنبد اما کمتر کسی می تواند آن را با دست پس بزند.
سفیدی مثل نوری است که صبح از پنجره باز اتاق توی چشم آدم می افتد. وقتی نیمه خواب و نیمه بیدار هستی، صدای ریخته شدن صدها دانه از توی یک مشت عرق کرده را میشنوی. بعد صدای به هم کوفته شدن پر و بال یک مشت آشغال و بعد فحشها و غرغرهای عباس آقا.
ناچاری که از تخت بلند شوی و لب خط مرزی اتاق بایستی با خشم به یانگ نگاه کنی که لب پنجره نشسته است. دانه ها توی مشتهای عرق کرده اش به همدیگر چسبیده اند. وقتی برمی گردد و به من نگاه می کند سپیده صبح از پشتش مثل سوزنهای کوچک توی چشم آدم می رود. تنش با وزش یک باد ملایم تکان می خورد. لاغر شده است. ترسیده است و تب دارد. صدای عباس آقا را که می شنود از ترس از لبه پنجره پایین می پرد و به طرف تختش می رود و سرش را زیر ملافه قایم می کند...
آپلود شده توسط:
آناهیتا1365
1405/03/30
دیدگاههای کتاب الکترونیکی فنس پاره: داستان کوتاه