خلاصه کتاب ما دروغ گو بودیم
نویسنده:
امیلی لاکهارت
امتیاز دهید
رمانی پرتعلیق درباره خانواده، دروغ و اشتباهاتی که انسان را رها نمیکنند
خلاصه کتاب «ما دروغگو بودیم» (We Were Liars) جان کلام رمان «امیلی لاکهارت» (Emily Lockhart)، نویسنده آمریکایی است که نخستین بار در سال ۲۰۱۴ منتشر شد. این رمان در ژانر معمایی، روانشناختی و نوجوان قرار میگیرد و با روایت متفاوت، فضای رازآلود و پایان غافلگیرکنندهاش توانست به یکی از محبوبترین آثار این ژانر تبدیل شود.
داستان درباره «کیدنس سینکلر» است؛ دختری از خانوادهای ثروتمند که هر تابستان را در جزیره خصوصی خانوادگیشان سپری میکند. اما پس از وقوع حادثهای مرموز، بخشی از خاطراتش را از دست میدهد و تلاش میکند حقیقت اتفاقات آن تابستان را به یاد بیاورد. با پیشروی داستان، لایههای پنهان روابط خانوادگی، دروغها، رازها و پیامدهای تصمیمات شخصیتها آشکار میشود و خواننده را تا آخرین صفحات در تعلیق نگه میدارد.
کتاب با نثری روان، شخصیتپردازی عمیق و فضایی احساسی و رازآلود، تجربهای متفاوت از یک رمان معمایی ارائه میدهد و به موضوعاتی مانند عشق، هویت، امتیاز طبقاتی، حقیقت و پیامدهای پنهانکاری میپردازد.
بخشی از رمان ما دروغگو بودیم:
«داستان من از قبل از آن حادثه شروع میشود.
ژوئنِ تابستانی که پانزده ساله بودم، پدرم ما را ترک کرد و با زنی رفت که بیشتر از من و مادرم دوستش داشت. پدرم استاد تاریخ نظامی بود؛ نه خیلی مشهور، نه کاملاً گمنام. آن روزها عاشقش بودم. همیشه کتهای تویید میپوشید، اندامی لاغر داشت و چای را با شیر مینوشید. عاشق بازیهای رومیزی بود و همیشه میگذاشت من برنده شوم. قایقسواری را دوست داشت و به من کایاکسواری یاد داده بود. دوچرخه، کتاب و موزههای هنری هم از علاقههایش بودند. هیچوقت سگها را دوست نداشت، اما همین که اجازه میداد گلدن رتریورهای ما روی مبلها بخوابند و هر صبح آنها را سه مایل برای پیادهروی ببرد، نشان میداد چقدر مادرم را دوست دارد. پدربزرگ و مادربزرگم را هم چندان دوست نداشت، اما از روی علاقهای که به من و مامانم داشت، هر تابستان را در خانه ویندرمر، در جزیره بیچوود، میگذراند؛ مقالههایی درباره جنگهای سالهای دور مینوشت و سر هر وعده غذا با لبخند کنار فامیل مینشست.
آن ژوئن، در پانزدهسالگیام، پدرم اعلام کرد که میخواهد برود و دو روز بعد هم رفت. به مادرم گفت که او یک «سینکلر» نیست و دیگر نمیتواند وانمود کند که هست. دیگر نمیتواند لبخند بزند، دروغ بگوید یا عضوی از آن خانواده زیبا در آن خانههای باشکوه باشد.
نمیتوانست.
نمیتوانست.
نمیخواست.
از قبل کامیونهای اسبابکشی را گرفته بود و خانهای هم اجاره کرده بود. آخرین چمدان را در صندلی عقب مرسدس گذاشت (مرسدس را با خودش برد و فقط ساب را برای مادرم گذاشت) و ماشین را روشن کرد. بعد اسلحه کمریاش را بیرون آورد و به سینهام شلیک کرد.»
خلاصه کتاب «ما دروغگو بودیم» (We Were Liars) جان کلام رمان «امیلی لاکهارت» (Emily Lockhart)، نویسنده آمریکایی است که نخستین بار در سال ۲۰۱۴ منتشر شد. این رمان در ژانر معمایی، روانشناختی و نوجوان قرار میگیرد و با روایت متفاوت، فضای رازآلود و پایان غافلگیرکنندهاش توانست به یکی از محبوبترین آثار این ژانر تبدیل شود.
داستان درباره «کیدنس سینکلر» است؛ دختری از خانوادهای ثروتمند که هر تابستان را در جزیره خصوصی خانوادگیشان سپری میکند. اما پس از وقوع حادثهای مرموز، بخشی از خاطراتش را از دست میدهد و تلاش میکند حقیقت اتفاقات آن تابستان را به یاد بیاورد. با پیشروی داستان، لایههای پنهان روابط خانوادگی، دروغها، رازها و پیامدهای تصمیمات شخصیتها آشکار میشود و خواننده را تا آخرین صفحات در تعلیق نگه میدارد.
کتاب با نثری روان، شخصیتپردازی عمیق و فضایی احساسی و رازآلود، تجربهای متفاوت از یک رمان معمایی ارائه میدهد و به موضوعاتی مانند عشق، هویت، امتیاز طبقاتی، حقیقت و پیامدهای پنهانکاری میپردازد.
بخشی از رمان ما دروغگو بودیم:
«داستان من از قبل از آن حادثه شروع میشود.
ژوئنِ تابستانی که پانزده ساله بودم، پدرم ما را ترک کرد و با زنی رفت که بیشتر از من و مادرم دوستش داشت. پدرم استاد تاریخ نظامی بود؛ نه خیلی مشهور، نه کاملاً گمنام. آن روزها عاشقش بودم. همیشه کتهای تویید میپوشید، اندامی لاغر داشت و چای را با شیر مینوشید. عاشق بازیهای رومیزی بود و همیشه میگذاشت من برنده شوم. قایقسواری را دوست داشت و به من کایاکسواری یاد داده بود. دوچرخه، کتاب و موزههای هنری هم از علاقههایش بودند. هیچوقت سگها را دوست نداشت، اما همین که اجازه میداد گلدن رتریورهای ما روی مبلها بخوابند و هر صبح آنها را سه مایل برای پیادهروی ببرد، نشان میداد چقدر مادرم را دوست دارد. پدربزرگ و مادربزرگم را هم چندان دوست نداشت، اما از روی علاقهای که به من و مامانم داشت، هر تابستان را در خانه ویندرمر، در جزیره بیچوود، میگذراند؛ مقالههایی درباره جنگهای سالهای دور مینوشت و سر هر وعده غذا با لبخند کنار فامیل مینشست.
آن ژوئن، در پانزدهسالگیام، پدرم اعلام کرد که میخواهد برود و دو روز بعد هم رفت. به مادرم گفت که او یک «سینکلر» نیست و دیگر نمیتواند وانمود کند که هست. دیگر نمیتواند لبخند بزند، دروغ بگوید یا عضوی از آن خانواده زیبا در آن خانههای باشکوه باشد.
نمیتوانست.
نمیتوانست.
نمیخواست.
از قبل کامیونهای اسبابکشی را گرفته بود و خانهای هم اجاره کرده بود. آخرین چمدان را در صندلی عقب مرسدس گذاشت (مرسدس را با خودش برد و فقط ساب را برای مادرم گذاشت) و ماشین را روشن کرد. بعد اسلحه کمریاش را بیرون آورد و به سینهام شلیک کرد.»
آپلود شده توسط:
Ketabnak
1405/04/05
دیدگاههای کتاب الکترونیکی خلاصه کتاب ما دروغ گو بودیم