علی بابا و سندباد
نویسنده:
محمد سلامت
امتیاز دهید
طراحی: شهرام نبوی طباطبائی
نقاشی: محمدرضا موقر
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
در زمانهای دور، جوانی زندگی می کرد که حرفه و پیشه ای نداشت و زندگی خود را از راه دزدی می گذرانید این جوان «علی بابا» نام داشت.
علی بابا هیچگاه در فکر خانه و زندگی نبود و همیشه در کوه و بیابان آواره و سرگردان بود. همین که به شهری می رسید، خانه ای را سرقت می کرد و فوراً از شهر خارج می شد و به شهری دیگر می رفت و برای مدتی با پولی که دزدیده بود، گذران زندگی می کرد.
روزی علی بابا به شهری در ساحل دریا رسید. هنگامی که مشغول گردش در شهر بود، متوجه شد با پولی که برایش باقی مانده، تا چند روزی دیگر بیشتر نمی تواند شکمش را سیر کند. پس باز به فکر دزدی افتاد. پس از کمی جستجو در شهر متوجه عمارت حکومتی شد که خندقی به دور آن کشیده بودند. خزانه شهر داخل این عمارت قرار داشت. علی بابا تصمیم گرفت که به خزانه شهر دستبرد بزند. پس به بازار رفت و بیل و کلنگی خریداری کرد...
نقاشی: محمدرضا موقر
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
در زمانهای دور، جوانی زندگی می کرد که حرفه و پیشه ای نداشت و زندگی خود را از راه دزدی می گذرانید این جوان «علی بابا» نام داشت.
علی بابا هیچگاه در فکر خانه و زندگی نبود و همیشه در کوه و بیابان آواره و سرگردان بود. همین که به شهری می رسید، خانه ای را سرقت می کرد و فوراً از شهر خارج می شد و به شهری دیگر می رفت و برای مدتی با پولی که دزدیده بود، گذران زندگی می کرد.
روزی علی بابا به شهری در ساحل دریا رسید. هنگامی که مشغول گردش در شهر بود، متوجه شد با پولی که برایش باقی مانده، تا چند روزی دیگر بیشتر نمی تواند شکمش را سیر کند. پس باز به فکر دزدی افتاد. پس از کمی جستجو در شهر متوجه عمارت حکومتی شد که خندقی به دور آن کشیده بودند. خزانه شهر داخل این عمارت قرار داشت. علی بابا تصمیم گرفت که به خزانه شهر دستبرد بزند. پس به بازار رفت و بیل و کلنگی خریداری کرد...
آپلود شده توسط:
Lantern
1405/06/07
دیدگاههای کتاب الکترونیکی علی بابا و سندباد