خلاصه کتاب تاریخچه شخصی
نویسنده:
کاترین گراهام
امتیاز دهید
داستان شگفتانگیز بانوی پیشگام دنیای مطبوعات آمریکا
خلاصه کتاب «تاریخچه شخصی» Personal History کوتاه شده اثر «کاترین گراهام» (Katharine Graham)، روزنامهنگار و مدیر رسانهای آمریکایی است که نخستینبار در سال ۱۹۹۷ منتشر شد. این اثر خودزندگینامهای، روایت زندگی زنی است که از دل یک خانواده بانفوذ وارد دنیای مطبوعات شد و در نهایت به یکی از مهمترین چهرههای تاریخ روزنامهنگاری آمریکا تبدیل شد.
کاترین گراهام در این کتاب، از کودکی و خانوادهاش، ازدواج با فیلیپ گراهام، سالهای دشوار زندگی شخصی و سپس ورود ناگهانیاش به مدیریت روزنامه واشنگتن پست سخن میگوید. او پس از مرگ همسرش، در شرایطی مسئولیت این مجموعه را بر عهده گرفت که تجربه چندانی در مدیریت نداشت و فضای حرفهای آن دوران نیز بهشدت مردانه بود. بااینحال، بهتدریج به مدیری قدرتمند و تصمیمگیرنده تبدیل شد. بخش مهمی از کتاب به دورهای میپردازد که واشنگتن پست در مرکز برخی از مهمترین رویدادهای سیاسی و رسانهای آمریکا قرار گرفت؛ از انتشار اسناد پنتاگون گرفته تا افشاگریهای پرونده واترگیت. گراهام علاوه بر شرح این وقایع، از فشارهای سیاسی، تصمیمهای دشوار سردبیری، خطرات حقوقی و مسئولیت سنگینی که بر دوش مدیران یک رسانه آزاد قرار دارد سخن میگوید.
بخشی از کتاب تاریخچه شخصی:
«مسیر زندگی پدر و مادرم نخستینبار در موزهای در خیابان بیستوسوم نیویورک به هم رسید. آن روز، زادروز لینکلن در سال ۱۹۰۸ بود. یوجین مایر، که سیودو سال داشت، تنها چند سال بود که برای خودش کار میکرد، اما در همان مدت چند میلیون دلار به دست آورده بود. اگنس ارنست، که تازه بیستویک ساله شده و بهتازگی از کالج بارنارد فارغالتحصیل شده بود، زیبایی چشمگیری داشت. او خرج خودش را درمیآورد و در عین حال با کار آزاد برای روزنامه قدیمی نیویورک سان، به تامین هزینههای خانوادهاش نیز کمک میکرد. به دنیای هنر هم علاقه داشت و همین علاقه او را به نمایشگاه چاپهای ژاپنی کشانده بود. هم علایقش و هم نوع کارش، برای زنی در آن روزگار غیرمعمول بود.
پدرم در راه رفتن به والاستریت، سوار بر یک خودروی استنلی استیمر یکی از نخستین خودروها بود که به یکی از آشنایانش برخورد؛ مردی که چندان هم از او خوشش نمیآمد. اما ادگار کولر نحیف و افسرده به نظر میرسید و پدرم دلش برای او سوخت. پس پیشنهاد کرد او را برساند و گفت در راه میخواهد سری هم به نمایشگاه چاپهای ژاپنی بزند. کولر تصمیم گرفت همراهش برود. وقتی وارد نگارخانه میشدند، دو نفر از دوستانشان را دیدند که از آنجا بیرون میآمدند. آن دو درباره نمایشگاه چنین گفتند: «یک دختر آنجاست که دارد اینطرف و آنطرف راه میرود و از هر چیزی که روی دیوارها آویزان است زیباتر است.»
پدرم و کولر که وارد شدند، بلافاصله او را دیدند: زنی جوان و قدبلند با موهای روشن و چشمان آبی که بهوضوح نیرومند، پرانرژی و مطمئن به خود بود. مادرم همیشه به یاد داشت که آن روز چه پوشیده بود، چون احساس میکرد «لباسش»، همانطور که خودش مینامید، در سرنوشتش نقشی داشته است. لابد با آن کتودامن تویید خاکستری و کلاه کوچک پوست سنجابی که با یک پر عقاب تزئین شده بود، منظره چشمگیری داشته است. پدرم به محض دیدنش به کولر گفت:
«این همان دختری است که با او ازدواج میکنم.»
کولر پرسید: «جدی میگویی؟»
پدرم پاسخ داد: «در تمام عمرم از هیچ چیز اینقدر مطمئن نبودهام.»
کولر که گمان میکرد شاید دیگر هرگز بهطور اتفاقی او را نبینند، پیشنهاد کرد پدرم برود و با او حرف بزند.»
خلاصه کتاب «تاریخچه شخصی» Personal History کوتاه شده اثر «کاترین گراهام» (Katharine Graham)، روزنامهنگار و مدیر رسانهای آمریکایی است که نخستینبار در سال ۱۹۹۷ منتشر شد. این اثر خودزندگینامهای، روایت زندگی زنی است که از دل یک خانواده بانفوذ وارد دنیای مطبوعات شد و در نهایت به یکی از مهمترین چهرههای تاریخ روزنامهنگاری آمریکا تبدیل شد.
کاترین گراهام در این کتاب، از کودکی و خانوادهاش، ازدواج با فیلیپ گراهام، سالهای دشوار زندگی شخصی و سپس ورود ناگهانیاش به مدیریت روزنامه واشنگتن پست سخن میگوید. او پس از مرگ همسرش، در شرایطی مسئولیت این مجموعه را بر عهده گرفت که تجربه چندانی در مدیریت نداشت و فضای حرفهای آن دوران نیز بهشدت مردانه بود. بااینحال، بهتدریج به مدیری قدرتمند و تصمیمگیرنده تبدیل شد. بخش مهمی از کتاب به دورهای میپردازد که واشنگتن پست در مرکز برخی از مهمترین رویدادهای سیاسی و رسانهای آمریکا قرار گرفت؛ از انتشار اسناد پنتاگون گرفته تا افشاگریهای پرونده واترگیت. گراهام علاوه بر شرح این وقایع، از فشارهای سیاسی، تصمیمهای دشوار سردبیری، خطرات حقوقی و مسئولیت سنگینی که بر دوش مدیران یک رسانه آزاد قرار دارد سخن میگوید.
بخشی از کتاب تاریخچه شخصی:
«مسیر زندگی پدر و مادرم نخستینبار در موزهای در خیابان بیستوسوم نیویورک به هم رسید. آن روز، زادروز لینکلن در سال ۱۹۰۸ بود. یوجین مایر، که سیودو سال داشت، تنها چند سال بود که برای خودش کار میکرد، اما در همان مدت چند میلیون دلار به دست آورده بود. اگنس ارنست، که تازه بیستویک ساله شده و بهتازگی از کالج بارنارد فارغالتحصیل شده بود، زیبایی چشمگیری داشت. او خرج خودش را درمیآورد و در عین حال با کار آزاد برای روزنامه قدیمی نیویورک سان، به تامین هزینههای خانوادهاش نیز کمک میکرد. به دنیای هنر هم علاقه داشت و همین علاقه او را به نمایشگاه چاپهای ژاپنی کشانده بود. هم علایقش و هم نوع کارش، برای زنی در آن روزگار غیرمعمول بود.
پدرم در راه رفتن به والاستریت، سوار بر یک خودروی استنلی استیمر یکی از نخستین خودروها بود که به یکی از آشنایانش برخورد؛ مردی که چندان هم از او خوشش نمیآمد. اما ادگار کولر نحیف و افسرده به نظر میرسید و پدرم دلش برای او سوخت. پس پیشنهاد کرد او را برساند و گفت در راه میخواهد سری هم به نمایشگاه چاپهای ژاپنی بزند. کولر تصمیم گرفت همراهش برود. وقتی وارد نگارخانه میشدند، دو نفر از دوستانشان را دیدند که از آنجا بیرون میآمدند. آن دو درباره نمایشگاه چنین گفتند: «یک دختر آنجاست که دارد اینطرف و آنطرف راه میرود و از هر چیزی که روی دیوارها آویزان است زیباتر است.»
پدرم و کولر که وارد شدند، بلافاصله او را دیدند: زنی جوان و قدبلند با موهای روشن و چشمان آبی که بهوضوح نیرومند، پرانرژی و مطمئن به خود بود. مادرم همیشه به یاد داشت که آن روز چه پوشیده بود، چون احساس میکرد «لباسش»، همانطور که خودش مینامید، در سرنوشتش نقشی داشته است. لابد با آن کتودامن تویید خاکستری و کلاه کوچک پوست سنجابی که با یک پر عقاب تزئین شده بود، منظره چشمگیری داشته است. پدرم به محض دیدنش به کولر گفت:
«این همان دختری است که با او ازدواج میکنم.»
کولر پرسید: «جدی میگویی؟»
پدرم پاسخ داد: «در تمام عمرم از هیچ چیز اینقدر مطمئن نبودهام.»
کولر که گمان میکرد شاید دیگر هرگز بهطور اتفاقی او را نبینند، پیشنهاد کرد پدرم برود و با او حرف بزند.»
آپلود شده توسط:
Ketabnak
1405/05/15
دیدگاههای کتاب الکترونیکی خلاصه کتاب تاریخچه شخصی