بخارای من ایل من
نویسنده:
محمد بهمن بیگی
امتیاز دهید
کتاب «بخارای من، ایل من» نوشته محمد بهمنبیگی، روایت خاطرات، تجربهها و تاملات نویسنده درباره زندگی عشایر قشقایی و سالها فعالیت او در راه آموزش و سوادآموزی ایلات ایران است. بهمنبیگی که بنیانگذار آموزش عشایری نوین در ایران به شمار میرود، در این اثر با نثری روان، صمیمی و سرشار از تصویرسازی، از فرهنگ، آداب و رسوم، سختیهای زندگی کوچنشینی، دلبستگی خود به ایل و تلاش برای گسترش آموزش در میان عشایر سخن میگوید. کتاب علاوه بر ارزش ادبی، سندی اجتماعی و تاریخی از زندگی ایلات ایران در سده بیستم است و تصویری زنده از پیوند میان هویت ایلی، آموزش و تحول اجتماعی ارائه میدهد و در کنار آن، دغدغههای نویسنده درباره آموزش، عدالت اجتماعی و حفظ کرامت انسان را نیز بازتاب میدهد.
نثر فاخر و تصویرپردازیهای زنده بهمنبیگی باعث شده بخشهایی از آثار او در کتابهای درسی فارسی نیز راه پیدا کند. «بخارای من، ایل من» برای علاقهمندان به ادبیات معاصر، فرهنگ ایلات ایران، مردمنگاری و خاطرهنویسی، اثری ارزشمند و خواندنی به شمار میآید.
نثر فاخر و تصویرپردازیهای زنده بهمنبیگی باعث شده بخشهایی از آثار او در کتابهای درسی فارسی نیز راه پیدا کند. «بخارای من، ایل من» برای علاقهمندان به ادبیات معاصر، فرهنگ ایلات ایران، مردمنگاری و خاطرهنویسی، اثری ارزشمند و خواندنی به شمار میآید.
آپلود شده توسط:
khar tu khar
1392/06/27
دیدگاههای کتاب الکترونیکی بخارای من ایل من
من هزینه کتاب رو پرداخت کردم اما فایلش برام نیومد
داستان تفنگ محمد بهمن بیگی و صادق هدایت گیاهخوار از این قرار است که محمد بهمن بیگی میگفت: در ۲۴ سالگی موقعی که فارغالتحصیل شده بودم، کتاب بوف کور صادق هدایت را خواندم. همیشه دلم میخواست صادق هدایت را ببینم.
شنیده بودم که روزهای جمعه با عده ای از دوستانش مثل بزرگ علوی، نیما یوشیج و چند نفر دیگر در کافه نادری شمیران جمع میشوند و چای میخورند و حرف میزنند.
روز جمعهای سوار درشکه شدم و به کافه نادری شمیران رفتم. در گوشهٔ کافه، میزی گذاشتهاند و عدهای دورش نشسته اند.
پرسیدم صادق هدایت کدام یک از آنهاست؟
گفتند: آن فرد عینکی. رفتم و سلام کردم و گفتم آمدهام شما را ببینم. کتاب بوف کور را خواندهام و چند جمله هم از آن را حفظ برایش خواندم. خیلی خوشش آمد. کمی با هم حرف زدیم.
گفت: اهل کجا هستی؟ گفتم: قشقایی هستم و تازه لیسانس حقوق گرفتهام.
گفت: چنین جوانی با این قدرت سخنوری و با این قیافه و هیکل برازنده، باید هم قشقایی باشد.
از من پرسید: خب حالا که قشقایی هستی، تفنگ هم داری؟
گفتم: بله تفنگ هم دارم.
گفت: آهو هم میزنی؟
گفتم: بله آهو هم میزنم.
گفت: تفنگ دست آهو هم میدهی؟
فهمیدم که چه میگوید. چون هدایت گیاهخوار بود و مخالف شکار و کشتن حیوانات.
گفتم فهمیدم چه گفتی.
خیلی مهربانی کرد و احترام. خداحافظی کردم. بعد از مدتی که از تهران به ایل بازگشتم، دو تا تفنگ داشتم که گفتم آنها را آوردند. هردو تا را به پارک بمو بخشیدم.
(پارک بمو منطقه حفاظت شده در نزدیکی شیراز بالای دروازه قرآن.)
پدرم ناراحت شد.
گفتم: من دیگر از این به بعد تفنگ در دست نخواهم گرفت.
بعد از تعطیلات به تهران برگشتم.
باز به کافه نادری رفتم و کتاب عرف و عادت در عشایر فارس را هم که در آن اشاره کرده بودم چارهٔ درد عشایر فشنگ، تفنگ، جنگ و خونریزی نیست، قلم است و کاغذ و سواد و علم و کتاب، به او تقدیم کردم و گفتم من تفنگهایم را بخشیدم و دیگر شکاری نخواهم کرد.
بعد از این ملاقات، با هم دوست شدیم و مطلبی هم دربارهٔ کتابم نوشت که در مجلهٔ سخن چاپ شد.
بانوی ایل (گفتگو با سکینه کیانی “بهمن بیگی” نشر قلمکده، ۱۳۹۹، به کوشش فرح نیازکار
از صفحهٔ فیسبوک عادل بیابانگرد جوان)
8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)8-)
جادو همیشه با چوب دستی امکان پذیره....با این نثر بی نظیر، جناب بهمن بیگی یادم انداختن قلم از هر چوب دستی دیگه ای قدرتمندتره....یعنی قلم همون اَبَر چوبدستیه{ر.ک. ب کتاب هری پاتر!}
بیشتر زن زیبا رو به آهو و شکار تشبیه هم میکنن که با برنو باید زدش:D
معمولا هم سر چشمه این فرایند شکار شکل میگرفته
حالا
کو آهویی که بخواد از سرچشمه آب بخوره!!
اونا هم از آب لوله کشی استفاده میکنن.
برنو هم داشته باشی نمیتونی که توی تلگرام بزنیش. نهایتش گوشی خودت رو میترکونی:-)