درباره من
مدیر گروه تلگرامی بچه های ملی با معاونت دوست گرامی سپربلوط
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
0
تعداد دیدگاهها:
17
سن:
38 سال و 4 ماه و 0 هفته و 5 روز
سن کتابناکی:
4 سال و 9 ماه و 1 هفته و 3 روز
مکان:
اصفهان
کتابی آپلود نشده
آخرین دیدگاهها
نویسنده کتاب عوارف المعارف عمر سهروردی است .نه یحیی سهروردی نامی.
در شیخ شهاب الدین سهروردی
· 4 سال پیش
0 نفر
<p>الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان. </p><p>الهی ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی...</p><p>الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی</p><br><br><p>خواجه عبدالله انصاری</p><br>
در خواجه عبدالله انصاری
· 4 سال پیش
0 نفر
تصوف همه اش، نگاهداشت ادب است ، هر وقتی را ادبی و هر گفتاری را ادبی و هر کرداری را ادبی ، هر که بر دقایق آداب محافظت نمایند به مقصود رسد ، هر که از حفظ آداب بی بهره ماند ، دور است گرچه گمان می برد که نزدیک است . بیگانه است ، اگرچه ظن می برد که آشنا است ، و مردود است گرچه گمان می برد مقبول است.
شیخ_شهاب_الدین_ عمر سهروردی از کتاب" عوارف المعارف"
در شیخ شهاب الدین سهروردی
· 4 سال پیش
0 نفر
وقتی که رئیس مملکت دزدید، وکیل و وزیر و معاون اداره و رئیس شهربانی هم دزدیدند، آنوقت چه توقعِ بیجایی است که از مشدی حسنِ بقال داشته باشیم و تعجب بکنیم که میوهاش را میگنداند و دور میریزد، اما حاضر نیست که به قیمت ارزان بفروشد؟
صادق_هدایت از کتاب" حاجی آقا
در صادق هدایت
· 4 سال پیش
0 نفر
<p><br></p><p>به نام آفریننده هستی</p><p>داستان بسیار زیبای دو درویش مسافر !</p><p>دو درویش با هم سفر می کردند یکی از آن دو هیچ پولی با خود نداشت اما در جیب دیگری پنج دینار بود .</p><br><p> درویش بی پول با خیال آسوده راه می رفت و همه جا به آسانبی می خوابید اما دوستش از ترس این که پنج دینارش را بدزدند خواب به چشمانش نمی آمد و همیشه احساس نگرانی می کرد سر انجام آن دو در ضمن سفر ، به سر یک چاه رسیدند.</p><br><p> شب بود و آن دو نشستند تا استراحت کنند. درویش بی پول دراز کشید و به خواب رفت اما درویش دیگر ، نخوابید و پی در پی به دورو برش نگاه می انداخت و می گفت چه کنم!؟ چه کار کنم!؟</p><br><p>دوستش یکبار بیدارشد و دید هم سفرش نخوابیده است و دلواپس و نگران به نظر می رسد . پس نشست و با تعجب پرسید چرا نمی خوابی؟! چرا نگران هستی آن درویش پاسخ داد راستش را بخواهی من پنج دینار در جیبم دارم و می ترسم اگر بخوابم دزدی برسد و آنرا ببرد !</p><br><p> دوست اوگفت : پنج دینارت را به من بده تا نگرانی تو را بر طرف کنم . درویش دست در جیبش کرد و دینار ها را به دوستش داد و دوست او هم هر پنج دینار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدی و می توانی با خیال راحت بخوابی.</p><br><p>(بر اساس حکایتی از کتاب قابوسنامه)</p><p><br></p>
در کیکاووس بن قابوس بن وشمگیر
· 4 سال پیش
0 نفر