رسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها

<p><br></p><p>شب بدون تو</p><p>چگونه تمام می شود؟</p><p>شاخه های شکسته ی</p><p>گل های نرگس را</p><p>در لیوان آب</p><p>گذاشتم</p><br><p>بدون تو در مهتاب</p><p>شمشادهای سبز</p><p>از رنگ آبی مهتاب</p><p>آبی رنگ شده بودند</p><br><p>ما برای عابران</p><p>از عقاید گذشته</p><p>می گفتیم</p><br><p>در همان زیرزمین نمور</p><p>که زندگی می کردم</p><p>به تو گفتم :</p><p>دست هایت را برای من</p><p>بگذار و برو</p><br><p>من می توانم بدون تو</p><p>با سایه های دستهای تو</p><p>روی دیوار زندگی کنم</p><br><p>کودکان</p><p>با لپ های قرمز</p><p>در باران</p><p>به دنبال توپ سفید</p><p>می دوند</p><p>کاش تو بودی</p><p>که در باران به این کودکان</p><p>بوسه و عیدی می دادی...</p><br><p>احمدرضا احمدی&nbsp;</p><p>۱۳۱۹خ- زاد روز خجسته ى ایشان&nbsp;</p><br><p><br></p>
چرا توقف کنم، چرا؟ پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند افق عمودی است افق عمودی است و حرکت، فواره وار زمین در ارتفاع به تکرار می رسد چرا توقف کنم؟ تنها صداست صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد چرا توقف کنم؟ چه می تواند باشد مرداب چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد نامرد در سیاهی فقدان مردیش را پنهان کرده است و سوسک ...آه! وقتی که سوسک سخن می گوید چرا توقف کنم؟ همکاری حروف سربی بیهوده است. همکاری حروف سربی اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور... صدا، صدا، صدا تنها صداست که می ماند..! فروغ_فرخزاد
من سنگ را گرفته بودم و توفان مرا می‌کوفت، و تکیه‌گاه ساده‌ام از سیل سست می‌گردید. جز ماندن کاری نمی‌شد کرد. ماندم، ماندم، ماندم امّا چه ماندنی که نبودن بود ــ ماندن برای دوباره به یاد آوردن؛ ماندن به انتظارِ نامعلوم. آیا گَوَن دوباره گلِ قاصدی به باد خواهد داد؟ باران چه بر سرِ سوسن می‌آورد؟ باریکه‌های برف کجا رفتند؟ در لانه‌های مورچه باران چه خواهد برد؟ سیلاب با باغِ خشک چه خواهد کرد؟ از رعدهای مکرّر آیا بر سینه‌های تپّه قارچ نخواهد رُست؟ آیا هنوز باز با بال‌های بی‌جنبش، گسترده و معلّق، بالای ابر کمین کرده است؟ از تخته‌سنگ نمی‌شد سوآل کرد. «بعد از صعود» ابراهیم گلستان از مجموعه داستان «جوی و دیوارِ تشنه
غزل چون سنگها صدای مرا گوش میکنی سنگی و ناشنیده فراموش میکنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه‌های وسوسه مغشوش میکنی دست مرا که ساقهٔ سبز نوازش است با برگ‌های مرده همآغوش میکنی گمراه‌تر ز روح شرابی و دیده را در شعله می‌نشانی و مدهوش میکنی ای ماهی طلائی مرداب خون من خوش باد مستیت، که مرا نوش میکنی تو درهٔ بنفش غروبی که روز را بر سینه میفشاری و خاموش میکنی در سایه‌ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه، از چه سیه‌پوش میکنی؟
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کارِ خرقه پوش، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار زِ داغ گناهی سیه شود، بهتر زِ داغ مُهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن بِه که زیر لب، بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع، بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشاید …او که به لطف و صفای خویش، گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت توفان طعنه، خنده ی ما را زِ لب نشُست، کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم چون سینه جای گوهر یکتای راستیست، زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم، مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛ زیرا درون جامه بجز پیکر فریب، زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم! آن آتشی که در دل ما شعله می کشید، گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛ دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق، نام گناهکاره ی رسوا! نداده بود! بگذار تا به طعنه بگویند مردمان، در گوش هم حکایت عشق مُدام! ما “هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما” فروغ_فرخزاد
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.