درباره من
آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه دستهایت آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی...
ادامه
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
0
تعداد دیدگاهها:
23
سن کتابناکی:
4 سال و 9 ماه و 1 هفته و 2 روز
مکان:
تهران
کتابی آپلود نشده
آخرین دیدگاهها
مگر ممالک اروپا از روز اول آباد بودهاند!؟ اروپاییان زمامداران باعلاقه داشتهاند و دلسوزی کردهاند و کار را از پیش بردهاند.
در صورتیکه ما صدها سال است که همهاش دلهدزدی و جاسوسی و دغلی کردهایم و حرف صد تا یک غاز زدهایم و ملت را در فقر و فشار نگه داشتهایم و هنوز هم مشغولیم.
حاجی_آقا
صادق_هدایت
در حاجی آقا
· 4 سال پیش
6 نفر
کتاب سایه مغول داستانی است بینظیر از صادق هدایت در حال و هوای روزگاری که مغولان به ایران تاخته و از کشور جز ویرانهای باقینمانده بود. شاهرخ شخصیت اصلی این داستان است که پس از کشته شدن نامزدش گلشاد توسط مغولان، از آنها انتقام گرفته و سرانجام در دل طبیعت، از دنیا میرود. سایه مغول علاوه بر داشتن موضوعی ادبی/تاریخی، دارای وجهه فلسفی نیز میباشد و بازگشت انسان به طبیعت را به شکل محسوسی به مخاطب القا میکن
✨قسمتی از داستان
«ای زرتشت پاک: همانا نشان به پایان رسیدن هزارمین سال تو و آغاز بدترین دورهها این خواهد بود که: صدگونه، هزارگونه، دههزار گونه دیوها با موهای پریشان، از نژاد خشم، کشور ایران را از سوی خاور فرا گیرند. همه چیز را بسوزانند و نابود کنند: میهن، دارایی، مردانگی، بزرگ منشی، کیش، راستی، خوشی، آسایش، شادی، و همه کارهای اهورایی را پایمال کرده آیین مزدیسان و آتش (ورهرام) از بین برود. آنگاه با درندگی و ستمگری فرمانروایی کنند.
شاهرخ عرق ریزان گامهای سنگین برمیداشت و از مابین شاخسار انبوه درختان کهن به دشواری میگذشت. موهای ژولیده کرک شده روی شانهاش ریخته بود. چشمهای درشت و آشفته او با روشنایی ناخوشی میدرخشید. پیشانی گشاده و سفیدش از تیغ درختها خراشیده شده بود؛ دست چپ را جلوی بازوی راستش گرفته بود تا به مانعی برنخورد، از روی بازوی راستش خونابه بیرون آمده بود، جامه او پاره و پاهایش گل آلود بود. همین که چشمه کوچکی در آنجا دید، اخم پیشانیش باز شد، آهسته و با احتیاط نزدیک رفت، روی ریشه کلفت درخت بلوط جنگلی نشست که تنه پوکش از لای شکاف آن دیده میشد، اطراف خود را نگاه کرد؛ به نظرش آمد که او نخستین کسی است که به اینجا آمده.
این جا به قدری دیمی و خودرو بار آمده و به طوری راه عبور را به همه گرفته بود که طبیعتا ً هیچ کس، هیچ جانوری به خیال آمدن این جا نمیافتاد. آیا در میان جنگل بود یا نزدیک آبادی؟ آیا صبح یا نزدیک غروب بود؟ اینها را نمی دانست، همین قدر میدانست که هنوز شب نشده و به آبادی نرسیده است. به نظر شاهرخ جنگل هم ترسناک و هم گوارا بود. به بدنه درختها خزه سبز مغز پستهای روییده بود. برگهای خشک کم کم، خرده خرده تجزیه شده و خاک سیاه رنگی تشکیل میداد که از زیر آن، از لابلای آن، سبزههای خودرو بیرون آمده بود. بویی که در هوا پراکنده میشد، بوی سردابههای نمناک برگ قهوهای رنگ پوسیده بود که زیر آنها پر بود از حشرات کوچک، سوسکهای سیاه و خاکستری، پشههای درشت با پاهای دراز، کمر باریک و بال های شفاف، آن بالا در روشنایی خورشید میچرخیدند.
گودال پایین چشمه کوچک، از لجن سیاه و برگهای پوسیده انباشته شده بود. گاه گاهی حبابهای درخشان روی آب میآمد و میترکید ولی آب خود چشمه، آب باریکی که از زیر سنگ ریزهها میجوشید و بیرون میآمد روشن و درخشان بود. شاهرخ خم شد دست چپش را در آب چشمه فرو برد، آب خنک پوست دست او را نوازش کرد و این احساس مانند جریان برق به تمام تنش سرایت کرد. مثل این بود که خستگی او را بیرون میکشید.
در کتاب سبز: داستانهای کوتاه چاپ نشده صادق هدایت
· 4 سال پیش
6 نفر
بچه هایی هستند که مثل علفهای هرز سبز می شوند و رشد می کنند و به ریش باغبانها و بیل و بیلچه شان هم می خندند. “ژوائو“ ، کودک پرتغالی، نیز یکی از این بچه ها بود و وقتی اولین بار روی نیمکت کلاس درس نشست، نه سال تمام از سنش می گذشت. معلم کلاسش اسم او را “ماجراجو“ گذاشت و از آن روز به بعد، همواره به ماجراهای بزرگ و کشف دنیاهای جدید- مثل “واسکودوگاما“، کاشف بزرگ هموطن خود- فکر می کرد. پسربچه های دیگر او را مسخره می کردند، ولی کلمه “ماجراجو“، همچون پاره ای از خورشید، در وجود او می درخشید و او را بر بال خیال به سوی آینده های ناشناخته و هیجان انگیز می برد.
سالها بعد، ژوائو وقتی به دانشگاه بزرگ پرتغال می رفت، خود را ناخدای کشتی بزرگی می دید که درگذر از دریای تاریکیها – تاریکیهای جهل و بی سوادی- می توانست دنیای روشنتری را به خود و دیگران نوید دهد.
در ماجراجوی جوان
· 4 سال پیش
5 نفر
دو علت محبوبیت مرحوم ناصر حجازی و علی کریمی ۱_مردمی بودن و۲- حرف دل مردم را زدن.
در ویژه نامه استقلال
· 4 سال پیش
7 نفر
وریا غفوری هم این فصل خیلی خوب بازی کرد برای استقلال.
در ویژه نامه استقلال
· 4 سال پیش
7 نفر