رسته‌ها

نویسنده‌های مورد علاقه

نویسنده‌ای انتخاب نشده

آخرین دیدگاه‌ها

چه قصه دردناکی چه قدر بده که ما اسم جامعه اسلامی رو یدک می کشیم تاجایی که می دونم بعد از هر عقدی حتی موقت باید عده نگه داشت اما اون جور که در داستان ذکر شده بود کار هر روز عاطفه این عقد دروغینه من هیچ کدوم این روابط رو تایید نمی کنم چرا باید به صرف اینکه تنوع طلبی یک سری آدم به ظاهر مذهبی تامین بشه صیغه قانونی و راه صواب و ثواب معرفی بشه؟؟؟ این که میخوان به گناه نیافتن خوب یه نفر رو برای مدتی طولانی تر صیغه کنن نه اینکه هرروز و هر ماه یک نفر جدید ؟؟؟ کار نازی در داستان تو همه وامع وجود داره که به صرف احساس عشق پدید می یاد اما کسانی که از این راه امرار معاش می کنن آدمهایی ... اما باید به یاد داشت آدمها در شرایط مختلف رفتارهای متفاوتی نشون می دن شاید اگه ما هم در شرایط مشابه عاطفه یا نازی قرار بگیریم دست کمی از اونا نداشته باشیم حالا دور از گود نشستیم و قضاوت می کنیم در هر حال این قصه تلخ حالم رو بد کرد چقدر از سید قصه بدم اومد که هر روز از زنان مختلف کامیاب می شه و خوشحاله که گناه نمی کنه
وقتی این کتابو خوندم اول از همه از لذت بردم به نظرم فوق العاده بود دوما این نگاه نویسنده جالب توجه بود که ما با کارهامون به هم دیگر و سرنوشت هم مرتبط می شیم نقش مادر در کارهاش پر رنگ و تاثیر گذار است و کسی است که دیر قدر به ارزش واقعی فداکاریهای مادر پی میبره من خیلی از این کتاب خوشم اومد
همیشه یه کسایی در نقش رهبر تو هر جریانی با احساساتی کردن بقیه یه جورایی در جهت پیشبرد اهداف خودشون قدم بر می دارن حتی در سطح اجتماعت کوچ و افراد دور و بر خودمون به هر حال کتاب خوبیه
خیلی دلم می خواد این کتاب رو بخونم من واقعا از کتاب قلعه حیوانات خوشم اومد
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد . چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟ عادت ندارم گذشته رامرور کنم ، انگار احساس مرگ به من هجوم می آورد ... آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می گوید که می مانند ، اما تا به حال درباره آنان که می روند فکر کرده ای ؟ شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند ، فقط به خودشان : "آیا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همین چند واژه ... شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ... به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض ؟ البته که نه ، نه به خاطر خودخواهی .. پس چه ؟ غریزه بقا ؟ میل به زنده ماندن ؟ روشن بینی ؟ ترس از مرگ؟ شهامت با خود رو به رو شدن . دست کم یک بار در زندگی . رو به رو با خود . تنها خود . همین . "حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله ، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟ چه کسی جز خودت؟ او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشتم . بیش از هر چیزی ... نمی دانستم آدم می تواند تا این حد دوست داشته باشد ... وقتی با او بودم احساس می کردم آدم خوبی هستم ... حتی ساده تر از خوب بودن . انگار تا پیش از آن نمی دانستم می توانم آدم خوبی باشم . آن زن را دوست داشتم . آن ماتیلد لعنتی را ، زنگ صدایش را ، روح و جانش را ، خنده هایش را ، شیوه نگاهش را به زندگی ، یک جور پوچی آدم هایی که زیاد به این سو و آن سو می روند . زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است . کتاب قشنگیه :x
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.