رسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها

اونقدر این کتاب زیبایه که باید از تک تکه صفحاتش یادداشت برداری کنی. [b]من میتوانستم[/b].هرگز معنای این واژه را نمیفهمیم.چون در تمام لحظه های زندگی مان چیزهایی هستند که میتوانستند رخ دهند،اما رخ نمیدهند. و آن لحظه همین اتفاق افتاد.به جای تمام کارهایی که میتوانستم بکنم ،چیزی گفتم که یک هفته بعد ،مرا به کنار این رود کشاند و وادارم کرد این واژه ها را بنویسم. فقط گفتم: ((میتوانیم با هم یک قهوه بخوریم؟)) شروعش به نظرم خیلی جالب بود. و اتفاق هایی که در این یک هفته برای پیلار افتاد.
نسبت به رمان محاکمه و قصر خوندنش راحت تر بود. پایانش هم کمی امید بخش تر بود.
کتابی بسیار زیبا قسمتی از کتاب:آیا برهان هایی به سود او وجود داشت که از انها غفلت شده بود؟ البته باید باشد.منطق بی شک سخت استوار است ولی نمیتواند با انسانی مقاومت کند که میخواهد به زندگی کردن ادامه دهد. کجا بود قاضی که هرگز ندیده بود؟ کجا بود دادگاه عالی ای که او هرگز به درونش راه نیافته بود؟ دستهایش را بلند کرد و همه ی انگشتهایش را گشود. ولی دست های یکی از شریکها هم حالا گلوی ک. را گرفت،در حالی که دیگری چاقو را تا ته قلب او فرو برد و دوباره ان را آنجا چرخاند. گفت:مثل سگ! چنان بود که گویی شرم آن باید بیشتر از او عمر کند.
کل کتاب میخواد بگه مردم تا زمانی نیازت دارن که به دردشون بخوری. بعد که به دردشون نخوردی میندازنت دور. بخشی از کتاب: مردم خوب منتظر ان نمیشوند که کسی برای انها خدمتی انجام دهد تا به کمک بیایند. نلی خیالت اسوده باشد. در این جهان مردم نیک هم یافت میشوند. بدبختی تو در ان است که در موقع لازم به چنین ادم هایی برنخورده ای. خیلی کتاب زیبایی بود.
خیلی کتاب خوبی بود.پیشنهاد میکنم بخونین.خیلی زیبا جامعه و حکومت و مردمان رو به تصویر میکشه.
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.