رسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها

ماهی ها در دریاها می‌روند و حیوانات در بالای آن. بخود میگویی ما در بالا هستیم و ماهی در پایین،ماهی که از پایین میدید سرش را بیرون به پایین اورد، گفت چطور این حیوانات که پایینتر از ما هستند ،برعکس و برخلاف هستند،ا
دارم تمام سعی خود را میکنم دیوانه نشوم، مالک هیچ چیز نیستیم ،حتی بودن یا نبودنمان ،بدون کوچکترین حق انتخابی، و لطفا برای از قدرت اختیار سخنی نگو ک خنده ام میگیردرازی برایت بگویم؟ ما کارهایی را میکنیم که باید بکن
از عدم بودم و در منزل خود جا دادی ما هست نبودیم، تو هستی دادی لیک از رسم کرامت دور است بازگیری هر انچه را به مهمان دادی
من ترک همه کردم و ترک می نی از جمله گریزدم، از وی نی آیا بود آنکه من مسلمان گردم؟ پس ترک می مغانه کردن هی هی
میتوانی در زمان حرکت کنی؟آیا بوی عطر، از قرن ها پیش ب مشامت نمیرسد؟ انسان کجا قدر ستارگان را دانسته،آری،تا بهای ستارگان ونگوگ را ندهی بعد از مرگ او،نور ستاره را نمیبینی در روز،آیا خالق اثر به ستارگان ارزش دارده،
درود . توصیه میکنم قبل از خواندن این کتاب،کمی در مورد فرهنگ شرق مطالعه کنید، در غیر این صورت کمی بی معنی و خسته کننده میشه براتون. . باتشکر
جهان پوچ ست،فریب تلالو نور شیشه ای را بروی کوه های سربفلک کشیده را نخور،آیا سر بلند نمیکنی و خورشید را بر بالای سرت ببینی؟ آیا آنقدر کودن هستی ساعت شنی درونت را حس نکرده ای؟بس نیست؟شب به سحر آمد،زمستان به بهار،آ
چشم هایم باز که شد ، در زمین خودم را یافتم ب راستی من از کجا امده ام؟ یادم نیست آه زمین چقدر شلوغ است بسیاری چون خودم را میبینم در زمین،لیک مطمئن. مطمئن چون کتابی در دست دارند که خیالشان را راحت کرده،پس به خواب رفته اند عجیب است،م
انسان چیست؟ نقاشیه نامفهوم کودکی که بروی شن های ساحل، موجی می آید و تمام میشود تنهایی میان جمعیت؟ شمعی روشن میشود در اَبدیت،زمان آب شدنش را بنگر،بخودت بنگر در دنیایی که تمام آن را تاریکی احاطه کرده،شمع بسیار احساس تنهایی خواهد کرد مینگری ب
سینه خواهم شرحه شرحه از فراغ...
عضو نیستید؟
ثبت نام در کتابناک