عروسی دختر کامنت گذار اعظم
نویسنده:
غزال شاه پناه
امتیاز دهید
مجموعه ۸ داستان کوتاه با عناوین:
غریبه ای در من / یادم تو را فراموش / خرده تعارفات زناشویی / اسباب بازی / باور کنید دلم می خواهد تنها باشم / جهان از جهانم رفته بود / آخ جون مرگ / عروسی دختر کامنت گذار اعظم
بخشی از داستان غریبه ای در من:
کنار ساحل حیوانی خاکستری بزرگتر از ماهی، کوچکتر از نهنگ، دراز به دراز افتاده است؛ نفس نمی کشد. چندشناک نگاهش می کنم. پولکهای نقره ای اش زیر نور آفتاب بنفش می شود و انعکاسش به چشمم نارنجی می آید. مطمئن نیستم دریا با همه زندگی و مردگی اش همان سفری باشد که ماه ها انتظارش را کشیده ام. رطوبت غربت می آورد و غربت دلتنگی... آدم دلتنگ دلش میخواهد برگردد به خانه ای که از آنجا فرار کرده است؛ آدم فراری هم با چمدانی در دست آواره می شود.
همیشه همین طور بوده ام، مردد، متزلزل و رنجور! خودم را می بینم آنجایی که دریا تمام می شود و نوار ساحلی آن طرفش شکل می گیرد؛ دقیقاً عکس اینجاست. آفتاب وسط آینه است و موجها خط تقارنی ناموزون؛ من آنجا کنار جسد حیوانی که هیچ هم از آن نمی ترسم آرام گرفته ام. موسیقی صدایم تا این طرف ساحل شنیده می شود. سبک سرانه آواز می خوانم؛ بلند بلند دست می زنم؛ آوازم کلمه می شود؛ کلماتم هجا، هجاهایم هیاهو؛ من اینجا خجالت زده می شوم. در سکوت چشم می شوم و دنبال چشمهای دیگری می گردم؛ اما هیچ کس نیست انگار هیچ وقت هیچکس جز خود من، واقعی نبوده است...
غریبه ای در من / یادم تو را فراموش / خرده تعارفات زناشویی / اسباب بازی / باور کنید دلم می خواهد تنها باشم / جهان از جهانم رفته بود / آخ جون مرگ / عروسی دختر کامنت گذار اعظم
بخشی از داستان غریبه ای در من:
کنار ساحل حیوانی خاکستری بزرگتر از ماهی، کوچکتر از نهنگ، دراز به دراز افتاده است؛ نفس نمی کشد. چندشناک نگاهش می کنم. پولکهای نقره ای اش زیر نور آفتاب بنفش می شود و انعکاسش به چشمم نارنجی می آید. مطمئن نیستم دریا با همه زندگی و مردگی اش همان سفری باشد که ماه ها انتظارش را کشیده ام. رطوبت غربت می آورد و غربت دلتنگی... آدم دلتنگ دلش میخواهد برگردد به خانه ای که از آنجا فرار کرده است؛ آدم فراری هم با چمدانی در دست آواره می شود.
همیشه همین طور بوده ام، مردد، متزلزل و رنجور! خودم را می بینم آنجایی که دریا تمام می شود و نوار ساحلی آن طرفش شکل می گیرد؛ دقیقاً عکس اینجاست. آفتاب وسط آینه است و موجها خط تقارنی ناموزون؛ من آنجا کنار جسد حیوانی که هیچ هم از آن نمی ترسم آرام گرفته ام. موسیقی صدایم تا این طرف ساحل شنیده می شود. سبک سرانه آواز می خوانم؛ بلند بلند دست می زنم؛ آوازم کلمه می شود؛ کلماتم هجا، هجاهایم هیاهو؛ من اینجا خجالت زده می شوم. در سکوت چشم می شوم و دنبال چشمهای دیگری می گردم؛ اما هیچ کس نیست انگار هیچ وقت هیچکس جز خود من، واقعی نبوده است...
آپلود شده توسط:
mehdirezayi
1405/07/04
دیدگاههای کتاب الکترونیکی عروسی دختر کامنت گذار اعظم