دلاورنامه
نویسنده:
عبدالرضا ناصرمقدسی
امتیاز شما
از متن کتاب:
دلاور، پس از یک زندگی پرفراز و نشیب، پس از رزمهای فراوان، خسته از تمام ضربات شمشیری که زده بود، گرزهایی که فرود آورده بود و تیرهایی که از کمان رها کرده بود، میانه تابستان همراه با سیمرغ به جزیره رسید.
صورتش از گرمای طاقت فرسای آن روزهای سیستان سوخته بود و وزش شدید باد، دنباله دستمالی را که به دور صورتش پیچانده بود، همانند درفشی به اهتزاز درآورد؛ درفشی که نه اژدهاپیکر بلکه تکه پارچه ای کهنه به رنگ سیاه با دنباله ای نخ نما بود.
دیگر گرز و شمشیری و کمندی در دست نداشت. آن رزم ها به پایان رسیده بود. نه دشمنی وجود داشت به اژدهایی و نه جادوگری که بخواهد با آنها گلاویز شود و نعره زنان گرزش را فرود آورد و با نیزه اش جان آنها را بگیرد. خودش بود و نگاه پر سوال سیمرغ و درونی که با هزار پرسش پاسخ داده نشده به آخر جهان رسیده بود. سیمرغ هم که مامن البرز را رها کرده بود و در این گوشه دنیا با دلاور بر زمین نشسته بود، نمی دانست چه چیزی در انتظار این آخرین بازمانده خاندان سیستان و البته خودش بود...
دلاور، پس از یک زندگی پرفراز و نشیب، پس از رزمهای فراوان، خسته از تمام ضربات شمشیری که زده بود، گرزهایی که فرود آورده بود و تیرهایی که از کمان رها کرده بود، میانه تابستان همراه با سیمرغ به جزیره رسید.
صورتش از گرمای طاقت فرسای آن روزهای سیستان سوخته بود و وزش شدید باد، دنباله دستمالی را که به دور صورتش پیچانده بود، همانند درفشی به اهتزاز درآورد؛ درفشی که نه اژدهاپیکر بلکه تکه پارچه ای کهنه به رنگ سیاه با دنباله ای نخ نما بود.
دیگر گرز و شمشیری و کمندی در دست نداشت. آن رزم ها به پایان رسیده بود. نه دشمنی وجود داشت به اژدهایی و نه جادوگری که بخواهد با آنها گلاویز شود و نعره زنان گرزش را فرود آورد و با نیزه اش جان آنها را بگیرد. خودش بود و نگاه پر سوال سیمرغ و درونی که با هزار پرسش پاسخ داده نشده به آخر جهان رسیده بود. سیمرغ هم که مامن البرز را رها کرده بود و در این گوشه دنیا با دلاور بر زمین نشسته بود، نمی دانست چه چیزی در انتظار این آخرین بازمانده خاندان سیستان و البته خودش بود...
آپلود شده توسط:
خانه داستان چوک
1405/06/21
دیدگاههای کتاب الکترونیکی دلاورنامه