سفری برای فصلی ناتمام
نویسنده:
فریده حسینی زاد
امتیاز شما
این داستان روایت خانم دکتر جوانی است که برای گذراندن دوره طرح خود به منطقه ای محروم میرود و همین محرومیت ها روند داستان را شکل می دهد. نویسنده با روایتی ساده و دلنشین تلاش دارد نگاه مخاطبان و مسئولان را به این مکانهای دور افتاده جلب کند و نقدی هم به بعضی از مناسبات آن خطه داشته باشد.
از متن کتاب:
مهماندار اعلام کرد: لطفاً کمربندهای خود را ببندید! تا لحظاتی دیگر در هواپیما در فرودگاه زاهدان به زمین خواهد نشست.»
کمربندم را بستم، سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و وقتی فکر کردم تا لحظاتی دیگر در شهر زاهدان خواهم بود، انگار چیزی توی دلم فرو ریخت. انگار تازه باور کرده بودم که باید برای مدتی در این منطقه زندگی کنم.
به همسفرانم نگاه کردم؛ بیشترشان مردم بومی بودند که لباسهای محلی پوشیده بودند؛ مردان با پیراهن شلوار و دستار سفید و زنها هم پیراهنهای بلند و با شلوارهایی که پاچه های شلوارها چسبان و سوزن دوزی شده بود و همینطور جلوی سینه و مچ آستینها سوزن دوزی بود و بعضی هم آینه دوزی با شالهایی رنگی و بلند که نگین دوزی بودند و به دو طرف سرشان سنجاق شده بود. من با لباسهای به قول آنها شهری، انگار بین آنها وصله ناجوری بودم.
هواپیما فرود آمد و لحظه پیاده شدن رسید. روی اولین پله هواپیما که ایستادم بوی خاک داغ و هرم گرم هوا را احساس کردم. آفتاب به شدت می تابید. به دور و بر نگاه کردم؛ تا دور دستها دیده میشد. از ساختمانهای بلند تهران خبری نبود. به سالن انتظار مسافران رفتم. مردی سبزه رو نزدیک شد و گفت: «خانم دکتر؟... خانم رستگار؟»
گفتم: «بله»
گفت: «خدانور هستم. از زهک اومدم تا شما رو به روستا ببرم خوش اومدید!»...
از متن کتاب:
مهماندار اعلام کرد: لطفاً کمربندهای خود را ببندید! تا لحظاتی دیگر در هواپیما در فرودگاه زاهدان به زمین خواهد نشست.»
کمربندم را بستم، سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و وقتی فکر کردم تا لحظاتی دیگر در شهر زاهدان خواهم بود، انگار چیزی توی دلم فرو ریخت. انگار تازه باور کرده بودم که باید برای مدتی در این منطقه زندگی کنم.
به همسفرانم نگاه کردم؛ بیشترشان مردم بومی بودند که لباسهای محلی پوشیده بودند؛ مردان با پیراهن شلوار و دستار سفید و زنها هم پیراهنهای بلند و با شلوارهایی که پاچه های شلوارها چسبان و سوزن دوزی شده بود و همینطور جلوی سینه و مچ آستینها سوزن دوزی بود و بعضی هم آینه دوزی با شالهایی رنگی و بلند که نگین دوزی بودند و به دو طرف سرشان سنجاق شده بود. من با لباسهای به قول آنها شهری، انگار بین آنها وصله ناجوری بودم.
هواپیما فرود آمد و لحظه پیاده شدن رسید. روی اولین پله هواپیما که ایستادم بوی خاک داغ و هرم گرم هوا را احساس کردم. آفتاب به شدت می تابید. به دور و بر نگاه کردم؛ تا دور دستها دیده میشد. از ساختمانهای بلند تهران خبری نبود. به سالن انتظار مسافران رفتم. مردی سبزه رو نزدیک شد و گفت: «خانم دکتر؟... خانم رستگار؟»
گفتم: «بله»
گفت: «خدانور هستم. از زهک اومدم تا شما رو به روستا ببرم خوش اومدید!»...
آپلود شده توسط:
خانه داستان چوک
1405/08/16
دیدگاههای کتاب الکترونیکی سفری برای فصلی ناتمام