خلاصه کتاب می توانم زمزمه ات را بشنوم
نویسنده:
لیدیا دن ورث
امتیاز دهید
سفری جذاب به دنیای علم صدا و زبان
خلاصه کتاب «میتوانم زمزمهات را بشنوم» (I Can Hear You Whisper) برآیند کلی اثر «لیدیا دنورث» (Lydia Denworth)، نویسنده و روزنامهنگار علمی آمریکایی است که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد. این کتاب روایتی علمی و درعینحال شخصی درباره شنوایی، ناشنوایی، زبان و نحوه کار مغز است؛ روایتی که از تجربه خود نویسنده با کمشنوایی فرزندش آغاز میشود و به سفری گسترده در دنیای علوم اعصاب، زبانشناسی و فناوریهای کمکشنوایی میانجامد.
دنورث در این کتاب بررسی میکند که انسان چگونه صدا را میشنود، مغز چگونه آن را به زبان و معنا تبدیل میکند و چه اتفاقی میافتد وقتی این مسیر دچار اختلال میشود. او در کنار پژوهشهای علمی، به موضوعاتی مانند رشد زبان در کودکان ناشنوا، زبان اشاره، سمعک، کاشت حلزون و دیدگاههای متفاوت درباره ناشنوایی میپردازد و نشان میدهد که شنیدن فقط یک فرایند مربوط به گوش نیست، بلکه ارتباط پیچیدهای میان گوش، مغز، زبان و محیط اجتماعی است.
بخشی از کتاب میتوانم زمزمهات را بشنوم:
«وقت خواب، اتاق الکس هیچوقت کاملاً ساکت نبود. صدای خنده از راهرو میآمد؛ شوهرم مارک با دو پسر بزرگترمان بازی میکرد. صدای خودروهایی که در خیابان بروکلین میگذشتند، یا تکههایی از گفتوگوی رهگذران پیادهرو، از پنجره طبقه سوم وارد اتاق باریک میشد. وقتی من و الکس در صندلی گهوارهای قدیمی و جیرجیرکنانی که کنار تختش چپانده شده بود، به هم میچسبیدیم، گاهی با صدای تقی به دیوار میخوردیم. هر از گاهی هم رادیاتور پشت سرمان هیسهیس میکرد. سیستم گرمایشی تقریباً همسن خود خانه بود.
بااینحال، آن وقت شب آرامش خودش را داشت. روزهایم پر بود از سر و صدا و انرژی سه پسر کوچک. عصر که میشد، وقتی مارک با جیک و متیو وارد بازیهای پرهیاهو و نبردهای بالش و چرخاندن هلیکوپترهای اسباببازی میشد و خلاصه حسابی شلوغ میکردند، من همراه الکس، بچه کوچک خانواده، به آرامش آهسته و دلنشین برنامه همیشگیمان پناه میبردم. این وقت، زمان خود من بود؛ زمانی مادرانه و زنانه، برای کتاب و لالایی و در آغوش گرفتن. الکس روی پاهایم مینشست، بوی صابون بچه و لباس خواب تمیزش را میداد و من برایش قصه میخواندم.
یک شب، وقتی تقریباً یازدهماهه بود، خواندم:
«شببخیر اتاق. شببخیر ماه. شببخیر گاوی که از روی ماه میپرد.»
گفتم: «نگاه کن، الکس، اون گاوه که داره میره بالا، بالا، از روی ماه رد میشه. میتونی گاوه رو نشونم بدی؟»
فقط به کتاب نگاه کرد. ماهها بود که این کتاب را برایش میخواندیم. تا حالا نباید مثل برادرهایش میتوانست حیوانها، رنگها و شکلها را نشان بدهد؟
گفتم: «گاو رو نشون بده، عزیزم.»
سکوت.
«اونجا گاوه!!!»
هیچ واکنشی نشان نداد.
وقتی رسیدم به جمله «شببخیر چراغ و بادکنک قرمز»، دوباره امتحان کردم.
گفتم: «من بادکنک قرمز رو میبینم. تو هم بادکنک قرمز رو میبینی؟»
هیچ.
«میتونی بادکنک قرمز رو نشون بدی؟»
انگشت اشاره کوچکش را گرفتم و به سمت بادکنک بردم.
«این بادکنک قرمزه.»
لبخند زد و من فرق سرش را بوسیدم. اما آن سوال دیگر در ذهنم جا خوش کرده بود: چرا نمیتواند گاو را نشان بدهد؟»
خلاصه کتاب «میتوانم زمزمهات را بشنوم» (I Can Hear You Whisper) برآیند کلی اثر «لیدیا دنورث» (Lydia Denworth)، نویسنده و روزنامهنگار علمی آمریکایی است که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد. این کتاب روایتی علمی و درعینحال شخصی درباره شنوایی، ناشنوایی، زبان و نحوه کار مغز است؛ روایتی که از تجربه خود نویسنده با کمشنوایی فرزندش آغاز میشود و به سفری گسترده در دنیای علوم اعصاب، زبانشناسی و فناوریهای کمکشنوایی میانجامد.
دنورث در این کتاب بررسی میکند که انسان چگونه صدا را میشنود، مغز چگونه آن را به زبان و معنا تبدیل میکند و چه اتفاقی میافتد وقتی این مسیر دچار اختلال میشود. او در کنار پژوهشهای علمی، به موضوعاتی مانند رشد زبان در کودکان ناشنوا، زبان اشاره، سمعک، کاشت حلزون و دیدگاههای متفاوت درباره ناشنوایی میپردازد و نشان میدهد که شنیدن فقط یک فرایند مربوط به گوش نیست، بلکه ارتباط پیچیدهای میان گوش، مغز، زبان و محیط اجتماعی است.
بخشی از کتاب میتوانم زمزمهات را بشنوم:
«وقت خواب، اتاق الکس هیچوقت کاملاً ساکت نبود. صدای خنده از راهرو میآمد؛ شوهرم مارک با دو پسر بزرگترمان بازی میکرد. صدای خودروهایی که در خیابان بروکلین میگذشتند، یا تکههایی از گفتوگوی رهگذران پیادهرو، از پنجره طبقه سوم وارد اتاق باریک میشد. وقتی من و الکس در صندلی گهوارهای قدیمی و جیرجیرکنانی که کنار تختش چپانده شده بود، به هم میچسبیدیم، گاهی با صدای تقی به دیوار میخوردیم. هر از گاهی هم رادیاتور پشت سرمان هیسهیس میکرد. سیستم گرمایشی تقریباً همسن خود خانه بود.
بااینحال، آن وقت شب آرامش خودش را داشت. روزهایم پر بود از سر و صدا و انرژی سه پسر کوچک. عصر که میشد، وقتی مارک با جیک و متیو وارد بازیهای پرهیاهو و نبردهای بالش و چرخاندن هلیکوپترهای اسباببازی میشد و خلاصه حسابی شلوغ میکردند، من همراه الکس، بچه کوچک خانواده، به آرامش آهسته و دلنشین برنامه همیشگیمان پناه میبردم. این وقت، زمان خود من بود؛ زمانی مادرانه و زنانه، برای کتاب و لالایی و در آغوش گرفتن. الکس روی پاهایم مینشست، بوی صابون بچه و لباس خواب تمیزش را میداد و من برایش قصه میخواندم.
یک شب، وقتی تقریباً یازدهماهه بود، خواندم:
«شببخیر اتاق. شببخیر ماه. شببخیر گاوی که از روی ماه میپرد.»
گفتم: «نگاه کن، الکس، اون گاوه که داره میره بالا، بالا، از روی ماه رد میشه. میتونی گاوه رو نشونم بدی؟»
فقط به کتاب نگاه کرد. ماهها بود که این کتاب را برایش میخواندیم. تا حالا نباید مثل برادرهایش میتوانست حیوانها، رنگها و شکلها را نشان بدهد؟
گفتم: «گاو رو نشون بده، عزیزم.»
سکوت.
«اونجا گاوه!!!»
هیچ واکنشی نشان نداد.
وقتی رسیدم به جمله «شببخیر چراغ و بادکنک قرمز»، دوباره امتحان کردم.
گفتم: «من بادکنک قرمز رو میبینم. تو هم بادکنک قرمز رو میبینی؟»
هیچ.
«میتونی بادکنک قرمز رو نشون بدی؟»
انگشت اشاره کوچکش را گرفتم و به سمت بادکنک بردم.
«این بادکنک قرمزه.»
لبخند زد و من فرق سرش را بوسیدم. اما آن سوال دیگر در ذهنم جا خوش کرده بود: چرا نمیتواند گاو را نشان بدهد؟»
آپلود شده توسط:
Ketabnak
1405/07/02
دیدگاههای کتاب الکترونیکی خلاصه کتاب می توانم زمزمه ات را بشنوم