شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
نویسنده:
عبدالحسین زرین کوب
امتیاز دهید
در باب شعر و آفرینشهای شاعرانه هر بحثی کرده شود، خواه جزئی و خواه کلی به یک تعبیر نقد میشود؛ نقد شعر یا نقد ادبی. خود شاعر هم وقتی در شعر خویش الفاظ و معانی را سبک سنگین میکند، وقتی کار خود را مرور و اصلاح میکند، وقتی در باب شیوه کار یا هدف و ذوق خویش سخن میگوید، دیگر شاعر نیست و منتقد است. حتی بعضی شاعران مثل امیرخسرو دهلوی در نقد شعر خویش هم انصاف به خرج دادهاند و هم زیرکی؛ مثل یک منتقد واقعی. این کتاب، کتابی است در فنون شعر، سبک و نقد شعر فارسی، با ملاحضات تطبیقی و انتقادی درباره شعر کهن و شعر امروز. این کتاب حاوی نقطهنظرهای گوناگون شادروان دکتر زرینکوب در حوزه شعر فارسی و مطالعهای تطبیقی در شعر قدیم و معاصر عرب و جهان غرب است. زندهیاد زرینکوب در این کتاب در واقع به تمام مباحثی که راجع به شعر در سایر آثار خود داشته، پرداخته است.
دیدگاههای کتاب الکترونیکی شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
بر نمی گردند
روزهای پاک کودکی
روزهای عطر تازه کتاب
دادن تراش تازه و مداد به دوست
روزهای مشق عشق
در خطوط ریز یا درشت
با هزار آفرین جاودان
که بوسه می زند
بر خطوط دفترم
******
تو را سپاس ...
معلم کلاس اولم ....
92/6/31
مهر آمد
برگشتم ب آن سالها ک دلشوره اش را داشتم و هروقت یادم میافتاد مدرسه ها باز شدند کف دستم عرق میکرد و دلم پیچ میخورد...
مدرسه را دوست داشتم
زنگ تفریحها و لقمه های نان و پنیرو گردویی ک مادرم برایم میپیچید- همیشه غر میزدم ک زیادی گنده هستند و در دهانم جا نمیشوند و او همیشه کار خودش را میکرد_
گاهی لقمه ها ته کیفم میماند و شیرهای سه گوش و کیکهای لقمه ای جایش را میگرفت...
دلم تنگ است برای نیمکت سه نفره مان...همیشه من و فاطمه و هنگامه کنار هم مینشستیم و وقت املا یکی از ما طبق نوبت پایین نیمکت مینشست.
یادش بخیر حرفهای درگوشی زنگ تفریح و خنده های بی دلیل سرکلاس.
یادش بخیر تخته سیاه و گچ های رنگی و تخته پاک کن
یکی از مدادهای سوسمار نشان را ب یادگار نگه داشته ام و نگاهش ک میکنم خنده ام میگیرد....ته مداد جای دندانهایم خودنمایی میکند.هنوز هم استرس ک دارم ته خودکار را میجوم و اینبار ب جای تذکر معلم نگاه متعجب استاد را میبینم.
پرگارفلزی و گونیا و نقاله ام را همیشه زیر میز جا میگذاشتم و پاککنم را گم میکردم.
روپوش سرمه ای ک وقتی تن میکردم در آن گم میشدم و همیشه نق میزدم ک :"مامان آستینشو کوتاه کن...دوست ندارم بالا بزنم" حالا خنده را بر لبانم مینشاند.
یادش بخیر...
صف صبحگاهی و صوت قرآن
نرمش صبحگاهی و شلنگ تخته انداختن و تلق تلوق کتاب ودفترها
زنگ ورزش و وسطی و طناب زدن و گوئینگ بال
زنگ فارسی و من یار مهربانم
زنگ علوم و نباتهایی ک با آب قند درست میشدند
.....
یادش بخیر
هنوز هم انار ک میخورم با خودم میخوانم :صد دانه یاقوت...دسته ب دسته....با نظم و ترتیب.....یک جا نشسته
و گاهی پنیر ک میخورم از خودم میپرسم:مگر روباه ها هم پنیر میخورند؟؟؟!!!
"سین" را با سیب و سینی یاد گرفتم
و "ن" را با نمک...نمکدان
کاش کتابهای کلاس اولم را داشتم....کاش برمیگشتم ب آن سالها و فقط کتاب و دفترهایم را یک جای مطمئن میگذاشتم.
از میان کوچه های خستگی____________میگریزم در پناه مدرسه
http://img.irna.ir/1391/13910627/80326116/80326116-3177638.jpg
http://www.mahannews.com/images/stories/6-91/ax/MADRESE/37659_472.jpg
http://senobari.persiangig.com/image/00000000050000.jpg
http://www.mediafire.com/?8r4y3hjbs7gss7l
ساقی از ساغر عشق یک باده بنوش
کن معطر تن خود بر سجاده خویش
گل اشکت را هدیه کن بر رب خویش
کو خدایست مهربان بر عبد خویش
گفت ای عبد من دارم تو را بر چشم خویش
ناله هایت را شنیدم من به گوش
لیک ای بنده ام داری تو هوش
من زتو چیزی نخواهم جز یه توش
توشه خواهی عیب عبدم را بپوش..
کاین باشد تو رابهتر زنوش....
از نوشته های من..
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم می گویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا ره
گهی می سوزدم گه می نوازد
... دست روح مرا می گیرد
و به باغ های آفرودیت می برد...
تو می دانی سرزمین بابل از کدام راه می گذرد؟...
آیا ستارگان هنوز ، جهات چهارگانه را به انسان نشان می دهند ؟...
.
.
.
در ستیغ آن کوه مقدس بود
که چوپان ، عصای مقدس خداوند را
به صخره زد
و عشق تراوید ... چونان چشمه ای که خضر نوشیده بود
و روح سکندروار من
در ظلمانی وجود خویش
خدا را آه کشید ...
.
.
.
در ستیغ آسمان
ابرها منتظرند ... چونان دست های روح من ....
18 / 6 / 92 : گیلدخت
[/quote]
معرکه بــــــــــووود8-)
دوست گرامی عمر پربرکتت دراز و نفس مشکینت گرم و قلم سحرافرینت برا و دلت پیوسته کانون عشق باد خیلی عالی بود خوشم اومد:x
... دست روح مرا می گیرد
و به باغ های آفرودیت می برد...
تو می دانی سرزمین بابل از کدام راه می گذرد؟...
آیا ستارگان هنوز ، جهات چهارگانه را به انسان نشان می دهند ؟...
.
.
.
در ستیغ آن کوه مقدس بود
که چوپان ، عصای مقدس خداوند را
به صخره زد
و عشق تراوید ... چونان چشمه ای که خضر نوشیده بود
و روح سکندروار من
در ظلمانی وجود خویش
خدا را آه کشید ...
.
.
.
در ستیغ آسمان
ابرها منتظرند ... چونان دست های روح من ....
18 / 6 / 92
"خدایا ، ما فقط تو رو داریم
مراقب خودت باش...."
"درس خوب"
خسته که میشوم
از آن همه «حساب»
از آن همه کتاب
از آن همه سوال بی جواب
دراز میکشم ، زیر قاب پنجره
زیر تنها مکان امکان فریاد حنجره
بعد، خیره میشوم ؛
به درخت ها و آواز ناب چلچله
به رقص نور و رنگ ها
به ماه و حوض و ابرها
زیر قاب پنجره
زیر بام این جهان
بعد از ان همه سوال بی جواب
بعد از آن همه کتاب بعد از آن همه «حساب»
زنگ ، «زنگ نقاشی خداست»...
.دزدانه سر میکشم به باغ خاطره ها.بر لب رود زندگی زنی با اشک میشوید غصه ها..
نارونی ایستاده دربغض زمان تنها...گویی شده است سایبان انجا..
همه جا زرد است ..یا که نارنجی مثل یک پاییز..مثل زخمی باز....
تکه ای هم سبز....جای چشمی باز...یک سحر با ناز.....
در دوردستهای باغ ....بین سطر سطر خاطرات...کسی هست که نمی خواهم باشد...
کسی با دست خون الود......تمام خاطراتم خونی شده اند....
و
چند وقتیست خدا را دعا میکنم ...ببر او را از خاطراتم ...که دیگر خسته ام ازاو ...
.لای شب بوها ..زیر برگ گل...
در خیابانها..در کلاس درس..سایه ای از او....
نیمه های شب...ظهر تابستان...عصر پاییزوصبح بهمن ماه.....
مثل یک بختک...سایه ای از او...خسته ام از او...
.چشمهایم را میبندم.....سایه ای از کس میدود.در خیالم...
و
دل در فکر دارویی....که از ریشه بخشکد سایه شومی...
. که کشت احساس..در شبی خونی..
باغ خاطرات بسته میشود....سایه پشت باغ...بست نشسته است.....
از نوشته های منتقدیم به کتاب ناکی های عزیز
دلم پرواز در آسمان چشمان تو میخواهد
که در آن قاصدک های خوش خبر در حال پروازند
آفتاب صداقت بر این آستان
چه تابان و چه سوزان است
و این سرما زده
از سوز بی اعتمادی ها
نیرنگ ها
به دنبال لانه میگردد
مرا در تابستانی ترین فصل نگاهت
جای ده
که سخت محتاج آنم
*شیدای صحرا*
سلام به دوستان خوبم.مدتی است نمیتونم جواب کامنتهای پر مهرتون رو بدم.شرمنده
سر فرصت باز خواهم گشت.
ممنون از محبت و لطفتان :x
(تقدیم به به جناب بزرگ در بزرگ)
غروب و نگاه پرنده
دو چشم سیاه پرنده
دو چشمان ولگرد کوچه
به سمت نگاه پرنده
درختان عریان کوچه
فقط سرپناه پرنده
به غیر از درختان نبوده
کسی تکیه گاه پرنده
صدای کلاغی به خنده
به عمر تباه پرنده
دلی سربزیر و شکسته
همین ها گواه پرنده
92/6/11