آفتاب جنگل خیز
نویسنده:
فریدون گیلانی
امتیاز دهید
مجموعه شعر سالهای ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۶
بخشی از شعر فانوسها:
توپخانهای وجود ندارد
صدای تو در تنگه تنها مانده
بازی در آب غرق شده است
غریبهها چنان در شهر اردو زدهاند
که انگاری آدم گردباد سرگردان است
از آن دسته گل عکس بگیرید
باغ در مرکز عاطفه مخفی شده
پیادهرو به زبان بعد از ظهر حرف میزند
و خیابان
به آدم ربایان احترام میگذارد
کلاهتان را بردارید
مقبرهها را رنگ کردهاند
زائران میدانند
که عروسک را باد برده است
دروازهها فاتحهی شهر را خوانده اند
دستهای ساده اعتماد را در جیب گذاشتهاند...
بخشی از شعر فانوسها:
توپخانهای وجود ندارد
صدای تو در تنگه تنها مانده
بازی در آب غرق شده است
غریبهها چنان در شهر اردو زدهاند
که انگاری آدم گردباد سرگردان است
از آن دسته گل عکس بگیرید
باغ در مرکز عاطفه مخفی شده
پیادهرو به زبان بعد از ظهر حرف میزند
و خیابان
به آدم ربایان احترام میگذارد
کلاهتان را بردارید
مقبرهها را رنگ کردهاند
زائران میدانند
که عروسک را باد برده است
دروازهها فاتحهی شهر را خوانده اند
دستهای ساده اعتماد را در جیب گذاشتهاند...
آپلود شده توسط:
HeadBook
1392/04/24
دیدگاههای کتاب الکترونیکی آفتاب جنگل خیز