درباره من
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
0
تعداد دیدگاهها:
20
سن:
44 سال و 4 ماه و 2 هفته و 1 روز
سن کتابناکی:
3 سال و 11 ماه و 3 هفته و 0 روز
مکان:
تهران
کتابی آپلود نشده
آخرین دیدگاهها
خدایان طوفان نوح!
شعر سومری ترجمه شده توسط Thorkild Jacobsen، انتشار توسط دانشگاه ییل، 1987:
در آن زمان، Ziusudra یکی از پادشاه زمین بود، روزی چیزی که رویا نبود بر او ظاهر شد: سوگند به بهشت و زمین، خدایان مخلوقات خود را خواهند کشت. و همانطور که زیسودرا ایستاده بود شنید، نزدیکتر بیا و به من گوش بده، بگذار یک کلمه با شما صحبت کنم و ممکن است آنچه که می گویم را درک نکنید، ممکن است شما به توصیه من توجه نکنید!
با دست ما، یک سیل بزرگ جاری خواهد شد و تمام شهرها و کشورها نابود خواهند گشت، تصمیم گرفته شده است که بشریت نابود شود. این حکم و فرمان را نمی توان لغو کرد ...
در آخرین موج
· 4 سال پیش
5 نفر
در کتاب مهاباراتا (کتاب مقدس اقوام باستانی هند با قدمتی پنج هزار سال )
در مورد وحشتی ملموس در مورد سلاحی خاص سخن به میان آمده است.
در جنگ هر که لباس فلزی بر تن دارد فورا کشته میشد.
اما چنانچه جنگ آوران به موقع از حضور این سلاح مطلع میشدند باید فورا تمام قطعات فلزی لباس را به دور می انداختند و خود را به آب میزدند.
و بدن و آنچه که لمس کرده بودند با دقت در آب می شستند
در صورت عدم شستشو ، موی سر و ناخن دست و پایشان کنده میشد.
و تمام موجودات زنده رنگ پریده و ضعیف می شدند!
در اکثر متون و تمدنهای باستانی درمورد محل سکونت خدایان که از فلزات گرانبها با درخشش بی همتا بوده است مطالبی وجود دارد.
(شاهنامه و پادشاهان اساطیری ایران. مهاباراتا و خدایان هند باستان و خدایان اساطیری یونان باستان )
این قصرها گاها قابلیت پرواز و سفر در آسمان را داشته اند.
بارز ترین آن که در متون سانسکریت به آن اشاره شده است ویمانا میباشد.
طرح معابد باستانی که مربوط به پرستش خدایان بوده است بسیار مشابه و نزدیک به طرحهای توصیف شده از ویمانا میباشد.
آیا ممکن است این تشابهات اتفاقی باشد؟؟
آیا رابطه ای میان این مکانهای مقدس و خدایان بوده است؟
در مهابهارت - جلد ۲
· 4 سال پیش
2 نفر
گزیدهای از کتاب مهاباراتا (کتاب مقدس اقوام باستانی هند )در مورد سلاح های خدایان باستانی
گویی جهان به آخر رسیده بود
خورشید در دایره می چرخید
جهان که از حرارت آن سلاح گداخته شده بود تب زده بود.
فیلها از شدت گرما آتش گرفته بودند و دیوانه وار به اطراف می گریختند.
تا شاید در برابر نیروی مخوف و مافوق تصور پناهگاهی پیدا کنند.
آب داغ شده بود حیوانات دسته دسته میمردند.
دشمن نابود گردید و هجوم آتش درختان را مانند شعله ای که به جنگل افتاده باشد میسوزاند
فیلها نعره های جانسوز می کشیدند و لاشه آنها در همه جا پراکنده بود.
اسبها و ارابه های جنگی سوخته بوداند و صحنه جنگ به شهری که در آتش سوخته بود شباهت داشت.
سپس سکوت سنگینی حاکم شد.
باد وزیدن گرفت.
کشته شدگان در اثر شدت گرما سوخته و قطعه قطعه شده بودند بطوری که هیچ شباهتی به جسد آدمیزاد نداشتند.
همه چیز با نفس ارباب (خدایان باستان )آلوده شدهبود.
هرگز ما چنین سلاح مرگباری ندیده بودیم.
در مورد آن چیزی نشنیده بودیم
این سلاح مثل آذرخشی مشتعل بود.
پیام آوری از دنیای مرگ و نیستی تبدیل کننده آنان به andhak Vrischnin (خاکسترشان)
اجساد مرده قابل تشخیص نبود. مو و ناخنهایشان جدا شده بوداند.
دیگهای غذا بدون دلیل شکسته شده بوداند.
پرندگان نجات یافته سفید شدهبود اند.
مواد غذایی در مدت کوتاهی تبدیل به سمی مهلک شده بوداند.
آذرخش همه چیز را با خاک یکسان کرده بود.
این سلاحهای خطا ناپذیر موجب کشته شدن کودکانی خواهد شد که متولد نشده اند.
همانطور که بچه هایی که متولد شدهاند را نابود کرد.
ستونی از دود و آتش به هوا برخاست،همچون خورشیدی دیگر.
فیل های نعره زنان بر زمین افتادند،اجساد قابل تشخیص نبودند.درختان مانند خلال شدند.آنها که توانستند بگریزند تمام اشیا فلزی را از خود دور کردند و خود را شستند اما آنها نیز دچار بیماری های عجیب شدند،ناخن ها و موهای آنها شروع به ریختن کرد،گویی جهنم عبور کرده بود.!
حماسه مهاباراتا. (کتاب باستانی اقوام هند )
در مهابهارت - جلد ۱
· 4 سال پیش
3 نفر
ماکسیم گورکی، نویسنده و فعال سیاسی روس، مدتی در یک نانوایی کار میکرد. جوان بود و عاشق شعر و سیاست و ادبیات. برای رفتن به دانشگاه به پول نیاز داشت. حدود پنجاه کارگر شبها در نانوایی، روی همان میزها که خمیر ورز میدادند، میخوابیدند و روزها بدون استراحت در سرمای مرگبار اتاق نمور و مرطوب، نان و شیرینی میپختند. صاحب نانپزی «سیمونوف»، مرد قلدرِ زورگویی بود که از آزار کارگران لذت میبرد. برای این همه زحمت و کمخوابی و کار، فقط چند سکه کمارزش به هر کسی میداد که به زحمت همقیمت یک نانِ همان نانوایی میشد. آدمها را تحقیر میکرد، بیگاری میکشید، خبرچین داشت، علیه هم تحریکشان میکرد و خلاصه به هر شکلی تقسیم بیعدالتی و ستم را بین کوچک و بزرگ رعایت میکرد.
گورکی در خاطراتاش نوشته، سیمونوف فقط یک نفر بود که آنطرفتر از دخمه محقر نانپزی، در خانهای بزرگ زندگی میکرد و ما دهها نفر بودیم. ما زیاد بودیم ولی هیچوقت، هیچکس در مقابل گردنکلفتی، ظلم و آزارهای این یکنفر نمیایستاد. آنها نه این نانوایی را ترک میکردند، نه چیزی را تغییر میدادند و نه به خاطر حقشان که دستمزد محترمانهای بود، اعتراضی میکردند. قربانیانی خسته و فسرده بودند. آدمهایی منفعل که منتظرند ببینند چه بلایی سرشان میآید و باز به همان وضعیت ادامه دهند.
یک روز که گورکی در حال کار با خمیر برای کارگران شعر میخواند، سیمونوف با همان قلدری همیشگی، سرزده وارد میشود. کتاب را از گورکی میگیرد تا در تنور بیاندازد. گورکی بلند میشود و دست رییس را میگیرد و میگوید: «حق نداری این کار را بکنی.» سیمونوف میخکوب میماند. از اینکه یکی از زیردستان جلویش ایستاده، بهتزده است. مبهوت کتاب را برمیگرداند و با سری افتاده، حجره نانپزی را ترک میکند.
کارگران باورشان نمیشود، به همین راحتی میتوان چنین زورگویی را به عقبنشینی واداشت. پس چرا این همهسال فرمانبرداری بیچون و چرا میکردند؟
سیمونوف از فردا متوجه میشود چیزی آرام در وجود بقیه جان میگیرد؛ آدمهایی که در اوج استیصال و فقر، تحقیر میکرد و آزار میداد، کمکم در خود قدرت تازهای حس میکردند. لحظهای بین دو زندگی شکل گرفته بود. آنها مزهٔ عصیان را چشیده بودند. پیش از این، همهچیز ابدی به نظر میرسید، اما از آن شب، بازگشت به قبل ناممکن شد.
در در جستجوی نان
· 4 سال پیش
2 نفر
از کتاب پرسشهای بی پاسخ در سالهای استثنائی:
اگر رژیم دموکراتیک است، یعنی اگر قدرت متعلق به ملت بوده و خود ملت آن را در اختیار قوه مجریه گذاردهاست طبیعیترین وسیله همان مراقبت دائم ملت است. آن که قدرت میبخشد اگر میخواهد مطابق منافعش عمل شود باید خود مراقب باشد. حکومت دموکراتیک به معنای حقیقی فقط در بین ملتهایی حکمفرماست که قوه مجریه را دائماً تحت کنترل و مراقبت خود دارند. آنجا که چنین مراقبتی نیست، آنجا حکومت دموکراتیک نمیتواند وجود داشته باشد… اگر عمل مراقبت از طرف ملت انجام نگیرد، مجلس به طرف قطب جذاب کشیده میشود و بزودی خود یکی از ابزار استبداد قوه مجریه میگردد… مراقبت دائمی افراد ملت فقط از راه حزب میسر است… حزب است که تشکیلات دائم آن در گوشه و کنار مملکت همیشه مشغول کار است و مردم در حوزههای حزبی مراقبت دائمی خود را عملی میسازند و از راه سلسله مراتب این مراقبت به مجلس کشیده شده و در آنجا عمل میکند. دموکراسی بدون حزب یک اسکلت بیجان است و اگر به وضع مملکت خود ما توجه نمائید، میفهمید چرا تمام ظواهر و تشکیلات دموکراتیک موجود است جز آنچه که به دموکراسی حقیقت میبخشد. … آن که دموکراسی میخواهد باید رنج تشکل و تحزب را قبول کند. (ص ۳۷۸)
آنچه رژیم استبدادی را از رژیم دموکراتیک متمایز میسازد، «وضعیت» قدرت قوه مجریه است. در حکومت استبدادی قوه مجریه قدرت را متعلق به خود میداند (حتی در بعضی موارد ملت را متعلق به خود میداند) و آن را صرف انجام تمایلات، آرزوها و منافع خود مینماید. در حکومت دموکراسی قدرت متعلق به ملت است، از ملت برخاسته و با اراده ملت در اختیار قوه مجریه گذارده شده تا صرف انجام تمایلات، آرزوها و منافع ملت گردد. (ص ۳۷۷)
احساسات مردم وقتی میتواند یک نیروی مؤثر باشد که به وسیله احزاب تشکل یافته، افراد در یک چارچوب محکم مرامی به هم پیوسته و حرکتشان در یک زمان و با هم انجام بگیرد و به واسطه تبلیغات هیجانها دوام پیدا کند. … (کمی تجربه، جاه طلبی و گاهی فساد) همواره یک نوع بدبینی «مزمن» نسبت به حزب وجود دارد که بیشتر از خوی تکروی و پرورش خودمحوری ما ایرانیان سرچشمه میگیرد. این بدبینی تا به امروز مانع شدهاست که حزب بزرگی برای مدت طولانی به وجود آید…
در پرسشهای بی پاسخ در سالهای استثنائی: خاطرات مهندس احمد زیرک زاده
· 4 سال پیش
3 نفر