درباره من
پرتغال!
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
0
تعداد دیدگاهها:
7
سن:
35 سال و 10 ماه و 4 هفته و 1 روز
سن کتابناکی:
13 سال و 7 ماه و 0 هفته و 5 روز
مکان:
نامشخص
کتابی آپلود نشده
نویسندههای مورد علاقه
آخرین دیدگاهها
سلام
خیلی متشکرم که با گذاشتن این کتب ارزشمند (واقعا ارزشمند) باعث گسترش هر چه بیشتر اندیشههای آن انسان بزرگ و فرزانه میشوید.
من قبلا بصورت پراکنده برخی از آثار ایشون رو مطالعه و برخی از سخنرانیهای ایشون رو گوش دادم، الان با دیدن این کتب شوق و شور زیادی برای مطالعه مجموعه آثار ایشون پیدا کردم، فقط از سیر مطالعاتی کتب ایشون خبر ندارم و نمیدونم به چه ترتیب باید آثار ایشون رو مطالعه کرد، چون یک بار که در ابتدا کویر رو میخوندم خیلی برای من واضح نبود، مطمئنا دلیلش این بود که سطح مطالعاتی بنده در آثار ایشون هنوز به اون حد نرسیده بود. ممنون میشم در این زمینه بنده رو راهنمایی کنید.
در هبوط در کویر
· 13 سال پیش
3 نفر
متاسفانه ایشون دو هفته پیش درگذشت. روحش شاد و یادش گرامی باد.
در گورستان چراغان
· 13 سال پیش
4 نفر
او که فوتبال ایران را عزادار کرد. او که فقط به خودش تعلق نداشت و باید احتیاط می کرد. باید هوشیارتر می ماند. ولی نماند و ما را گذاشت و رفت. با این وصف او را در آن گل، در آن جام، در آن پیروزی زنده نگاه داشتیم. در خاطره جمعی مان. در خاطرهای ورای لحظههایهای شخصی. اهمیت بسیاری از خاطرههای فوتبالی در همین جمعی بودن شان است. در این که تعداد خاطرههای جمعی فوتبالی مان پرشمار است و برای همین هم تصور می کنیم خوشبخت هستیم. در این که همه، یا دستکم خیلیهای مان، در همان روز، همان ساعت، همان لحظه، به آن ضربه نگاه کردیم. نگاه کردیم و برای همیشه به یادش سپردیم. بدون توضیح اضافی و تلاش برای توصیف جزئیاتش. گل قایقران از آن فاصله دور به کره نیازی به توصیف نداشت. [b]انگار همیشه آن جا نزدیک میانه میدان ایستاده تا دوباره ضربهاش را شلیک کند. باز هم. دوباره. بارها و بارها...[/b]
دکتر حمیدرضا صدر
در طلوع و غروب یک قهرمان
· 13 سال پیش
6 نفر
[b]mofa313 نوشته است:[/b]
[quote]شیطان ندا میداد بیائید با من معامله کنید! بیائید با من معامله کنید!
مردی با چشمان بزرگ گفت «نه هرگز»
مردی با دهان بزرگ گفت «باشه بیا با هم معامله کنیم»
مرد بزرگ دهان صاحب باغ زیبایی شد.
در مقابل مرد بزرگ چشم گرسنگی می کشید چون خیلی فقیر بود.
مرد بزرگ دهان از میوه های باغش می خورد و هرروز را در خوشی و آسایش می گذراند اما هرگز متوجه اتفاقی که در باغش می افتاد نبود. باغ او در حال خشک شدن بود و او زمانی فهمید که دیگر خیلی دیر شده بود. باغ نابود شده بود و امکان نداشت به وضع سابق برگردد. مرد بزرگ دهان در باغ خشکیده خود نشست و گریان و نالان با خود گفت «کاش با شیطان معامله نمی کردم»
مرد بزرگ چشم از شدت گرسنگی در حال مرگ بود و در حالی که چشمان بزرگش مملو از اشک شده بود با خود گفت «کاش با شیطان معامله می کردم»[/quote]
معنی این داستان چیه و ارتباطش با این بحث؟ ممنون میشم کسی توضیح بده.
در عبور از خاتمی
· 13 سال پیش
0 نفر
تقریبا نیمی از کتاب رو بررسی کردم، نکته جالب اینجاست که با اینکه زمان زیادی از تالیف این نوشتار گذشته اما با این حال از خیلی از کتب فعلی و جدید موجود در بازار شیوه های بهتری رو در زمینه مطالعه به مخاطب معرفی می کنه، آن هم بصورت کاملا کاربردی و گاه با مثال های عینی. علاوه بر دوستان محصل و همچنین داوطلب به شرکت در کنکورهای مختلف به بقیه افرادی که قصد تقویت حافظه خودشان را دارند و همچنین علاقه مند به آشنایی با ضمیرناخودآگاه و شیوه بهره گیری از آن می باشند، مطالعه این کتاب رو پیشنهاد می کنم.
در تکنیکهای موفقیت و شیوه های نوین مطالعه
· 13 سال پیش
1 نفر