رسته‌ها

نویسنده‌های مورد علاقه

نویسنده‌ای انتخاب نشده

آخرین دیدگاه‌ها

آلبر کامو در مصاحبه ای می گوید "یک نویسنده در هر شرایطی که باشد، چه در چنگال استبداد، جه عجالتا بهره مند از آزادی، تنها به شرطی با جامعه ای که به او معنا می دهد همراه می شود که تا آنجا که توان دارد دو مسئولیت را بپذیرد: خدمت به حقیقت، خدمت به آزادی. ولی ابتدا حقیقت." منظور اینکه بدون حقیقت، آزادی نه تنها معنایی ندارد که حتی نمی تواند باشد. آزادی بدون حقیقت به مانند ظرف بی محتوا و توخالی ای خواهد بود، که افسار سوژه فاقد جهت خود را به دست چوپان می سپارد. شاید در این شرایط سخن گفتن از آزادی، سخن از اجتماعی حیوانی باشد که به این سو و آن سو می رمد. آنچه نیچه آن را رمه می خواند. همان روسری و مسئله حجاب جز با تاکید بر مسئله کلی، یعنی تعارض اصلی در جامعه، و جایگاه و شأن سوژه در دل این تعارض حل شدنی نیست. فردیت های رمه ای حتی قادر به درک واقعیت های بدیهی نیستتند، که چطور مسئله حجاب نه مسئله ای بیولوژیکی یا حقوقی (مو اندام نیست و غرغره کردن هایی از این دست) بلکه مسئله ای است در نسبت با امر کلی. بزرگترین نقدی که دارند تصحیح غلط های املایی و بکار بردن واژه های ارتجاع، و قافیه ساختن از micube و گوشتکوب است. بهتر است بگویند چرا چپ ارتجاعی است. هرچند آزادند که با توهین پاسخ دهند، در کل به .....
Khwanirath گرامی؛ دال آزادی انتزاعی صرف فاقد محتواست. آزادی باید معطوف به سوژه باشد(هم در سطح کلی یا جهانشمول و هم در سطح جزئی یا فردی) و این تنها بواسطه قانون دست یافتنی است وگرنه منجر به هرج و مرج می شود. دال آزادی خود پیش شرط هایی دارد که بدون در نظر گرفتن آن ها بحث نظری چیزی نخواهد بود جز تکرار لاطعالات. یعنی بدون در نظر گرفتن تعارضات یا آنتاگونیسم های اجتماعی و کشاکش های بیناسوبژکتیو، صحبت از آزادی بی معناست. از نظرگاه ارتجاع سرخ (اصطلاحی که آن را از شاه فقید به یادگار داریم)، آنتاگونیسم بنیادین، آنتاگونیسم طبقاتی می باشد که زاده نظام کاپیتالیسم است و سایر آنتاگونیسم ها از قبیل جنبش آزادی زنان، جنبش های جنسیتی، نژادی و ... همگی متاثر از آن اند. به همین دلیل ماکس هورکهایمر زمانی نوشت "کسانی که نمی خواهند از کاپیتالیسم سخن بگویند، بهتر است در مورد فاشیسم ساکت بمانند". از این جهت موضع ارتجاع سرخ نسبت به آزادی را به بهترین شکل ممکن می توان در این جمله مشهور لنین یافت"آزادی برای چه کسی؟" ، "آزادی برای چه چیزی؟"...در جامعه کاپیتالیستی که وضعیتی است از خود بیگانه، چشمی که نتواند آنتاگونیسم طبقاتی را ببیند، قادر به دیدن مختصاتی (توجه شود مختصات و نه واقعیت) ورای وضع موجود و سنجیدن جهان و واقعیت بر اساس چیزی بیش از آن نخواهد بود و لاجرم بحث در مورد آزادی ، عدالت و ... در انتزاعی ترین شکل ممکن خواهد بود. ژان لوک نانسی در جایی می نویسد: "آنچه که هگل پیش از هرچیز به اندیشه اعطا می کند این است: معنا هیچ گاه امری داده شده و حاضر و آماده نیست، مساله آن است که شخص خود را برای دریافت آن آماده و گشوده سازد، و این آماده سازی همان است که آزادی خوانده می شود. و امکان این گشودگی، امکان این آماده سازی، همانا سیاست است"..."و این خود مستلزم تاکید بر "آزادسازی" در مقام سویه سوبژکتیو آزادی است. تعهد و درگیر شدن در سیاست و پیوند آن با نظریه".
نقل قول:...ر این اساس ، تبیین اوضاع اقتصادی و الزامات و پیامدهای ناگزیر آن از جمله با توجه به نوشته های مارکس درباره قواعد پویش سرمایه و نقد استعلایی آن ؛ نه از موضع « دانای کل » یا « روشنفکر مدعی دانش عینی و شفاف » بل که به عنوان جزئی از فرایند کنش جمعی برای بقاء و بهبودی ، امری لازم و مفید به نظر می رسد . مطلب گفته شده کاملا درست است. ولی قبل از تبین اقتصادی اوضاع می بایست سوژه زیست کننده در اجتماع را در نظر آورد. فروید برای ما روشن می‌سازد که سوژة حقیقی، در ذات خویش، شکل یک خودِ متمرکز شده در یک اگو، آگاهی یا وجود را ندارد، بلکه تمرکززدایی شده است (سوژه خط خورده یا دوپاره) و بر ساختاری بنا شده است که مرکز آن در سوءرفتار خیالی اگو قرار دارد، یعنی در تکوینی ایدئولوژیک که توسط آن خودش را باز می‌شناسد. لکان اگو را توهمی برساخته ناخودآگاه می‌داند که طی فرآیند رشد، کودک صاحب آن می‌شود. نظر لکان در این مورد به اختصار چنین است: نوزادی متولد می‌شود. در ابتدا این کودک کاملا غیرمنفک از دیگران (به ویژه مادر) است. در این مرحله کودک هیچ تمایزی بین خود و دیگری قایل نیست. در این مرحله، کودک فاقد اگو است، و اگر تفاوت انسان و حیوان را همین اگوی خودآگاه بدانیم، باید گفت هنوز این کودک تبدیل به یک انسان نشده است. کودک هنوز اختگی نمادین را از سر نگذرانده است.از طرف دیگر، لکان نیز همچون فیخته قایل است که سوژه نمی‌تواند خود را فرا چنگ آورد، چرا که هرگاه به خود می‌اندیشد، در حقیقت خود را به ابژه خویش تبدیل می‌کند. بنابراین، خصلت‌های من، همان خود من نیستند و ما نمی‌توانیم خود را به مجموعه‌ای از ویژگی‌ها فروکاهیم و به محض این که خویش را با ویژگی خاصی توصیف کنیم، خود را تبدیل به یک ابژه کرده‌ایم. به نظر لکان، شناخت از خود از طریق چگونگی پاسخ دیگران صورت می‌گیرد. خلاصه این که از نظر لکانِ بین فرد و جامعه جدایی وجود ندارد و دیالکتیک من ـ دیگری، سوژه‌ها را از رهگذر تضاد دوسویه‌ای تعریف می‌کند که ذهنیت را پدید می‌آورد. از این جهت نخستین قدم نه تزریق آگاهیِ انتزاعی به توده های ناآگاه بلکه نقد ایدئولوژی مسلطی است که بازتولیدکننده آگاهی کاذب است. تعریف مشهور مارکس از ایدئولوژی: آنها کاری را می کنند که نمی دانند. واقعیت نمادین اجتماعی در نظم کاپیتالیستی برساخته ایدئولوژی حاکم در آن است. لذا صرف شناخت واقعیت نمادین ما را در نقد آن یاری نمی رساند. ایدئولوژی واقعیت اجتماعی را به گونه‌ای سامان می‌بخشد که مطابق میل ما طبیعی جلوه کند و تضادهایش، نابه‌هنجاری به نظر آیند و نه مواد اصلی تشکیل‌دهنده‌ی ساختارش. هدف غایی نقد ایدئولوژی بر ملا کردن عرصه‌ی پندارهای اجتماعی یا ایدئولوژیک است. برای مثال روشنفکری که از مردم دفاع می‌کند اگر تفاوت میان مردمی که دستگاه ایدئولوژیک دولت می‌گوید و مردمی که خود عنوان می‌کند را روشن نسازد به راز نقد ایدئولوژی پی نبرده است. تغییر نمادها و ایجاد فضای نمادینی تازه سخت و دردناک است. به همین دلیل است که برای پیش بردن توهمی که ساخته‌ ایدئولوژی است، کنش سوژه های غرق در ایدئولوژی به تنهایی نقش عامل را ایفا می‌کند. تنش‌ها ناخواسته ایدئولوژیک می‌شوند و اینجاست که باید گفته‌ی مارکس را بدین صورت تصحیح کرد: ما می‌دانیم که چه کاری می‌کنیم اما نمی‌دانیم که چرا این کار می‌کنیم. کنشگران مسخ تصویرهایی می‌شوند که خودساخته‌اند. اولین قدم در راه آزادی این نیست که واقعیت را طوری تغییر بدهیم که با فانتزی هایمان منطبق شود، بلکه تغییر در نحوه میل ورزیدن و فانتزی هایمان است. این کار رنج‌آور است، چرا که ما تمام رضایتی که به دست می‌آوریم را از فانتزی هایمان کسب می‌کنیم.
نقل قول: ...کنار گذاشتن « ارزش مبادله ای مبتنی بر کار » یا وارونه کردن « ترکیب ارگانیک سرمایه » ، استمرار استعلایی مارکس نیستند.... نتیجه به گمانم ناتوانی در تبیین گزینه های محتمل و ترسیم چشم انداز روشن است. موافقم که باید پذیرفت مالی شدن سرمایه (وقتی اکثر سود با فرمول M-M’ تولید می شود، بدون نیاز به مسیر ارزش زایی M-C-M از نیروی کاری که مولد ارزش مازاد یا اضافی است) همچنان منجر به بازگشت روابط سرراست و شخصی سلطه می شود . همان طور که مارکس تاکید کرده است M-M’ سرمایه در انتزاعی ترین و غیرشخصی ترین حالت خود است. طبق توصیف دقیق ولفگانگ اشتریک، مارکسیسم در مورد بحران نهایی سرمایه داری کاملا برحق بود، ما امروزه به وضوح وارد این بحران شده ایم، اما بحران دقیقا همین است، یک فرایند طولانی از انحطاط ، بدون هیچ افقی از رفع (Aufhebung) هگلی، هیچ عاملی وجود ندارد که بتواند به این بحران پیچ وتابی ایجابی دهد و تبدیلش کند به مسیری برای رسیدن به سطحی متعالی تر از سازماندهی اجتماعی. به نظرم باید بر مسئله فقدان سوژه انقلابی تمرکز کرد، چگونه است که طبقه انقلابی بدل به عاملی انقلابی نمی شود؟ در اینجا باید به تشریح سازوکارهای لیبیدویی ناخودآگاه پرداخت، سازوکارهایی که مانع از ظهور آن آگاهی طبقاتی می شوند. ولی برخی نحله های مارکسیستی برای مثال مارکسیسم غربی به غلط همواره به دنبال عامل های اجتماعی دیگری بود تا جایگزین طبقه کارگر بی میل به انقلاب شده و نقش عامل انقلابی را بازی کنند، از دهقانان جهان سوم و دانشجویان و روشنفکران و طردشدگان گرفته تا پناهجویان. البته باید توجه داشت که چگونه در فرایند ایجاد یک بدیل، عینیت بخشیدن به یک هدف، به یک مفهوم، خود این مفهوم هم تغییر می کند (و به عکس خود بدل می شود). و هرچه این مفهوم ناب تر باشد، این وارونه شدن بی رحمانه تر است. از منظر هگلی، یک چنین فرایند غایت شناختی همیشه به بیراهه می رود، هدف مطلوب تبدیل به عکس خودش می شود (موضعی که باید گفت مویدش تجربه انقلاب رهایی بخشی رادیکال به کابوس وحشتناک استالینیسم است). پس این طور نیست که ابتدا می بایست همه چیز به طور شفاف تبیین گردد و احتمالا پس از آن است که زمان اقدام فرا می رسد (که این همان دانش عینی و شفاف روشنفکر از منظر استالینیستی است). از این نظر، ژست لنینی بازگشت به هگل دال بر این است که باید نفوذناپذیری فرایند تاریخی را که مختص جنبش های رهایی بخش است تمام و کمال پذیرا شد. لنین برخلاف استالین کاملا پذیرفت که یک انقلابی ابزار عرضه کننده الزامات عمیق اجتماعی نیست بلکه بیشتر دریانوردی است در دریایی ناشناخته. به قول والتر بنیامبن آنگاه که انقلاب نهایی به وقوع پیوندد، تمامی انقلاب های شکست خورده تاریخ رستگار خواهند شد.
پرولتاریا طبعا محتوای اکید و ثابتی ندارد و با گذار از دوره ای به دوره دیگر از تولید کاپیتالیستی دستخوش تغییر محتوایی است و دربردارنده طیف وسیعی است، هرچند به لحاظ فرم قطعا ثابت است. پس به نظرم باید نسبت به تمایزگذاری در میان نیروهای پرولتری توجه داشت. برای مارکس پرولتاریا در کل ناظر به تهیدستانی است که به موجب نقشی که در فرایند تولید دارند به سوژه های تهی از هرگونه محتوای جوهری تقلیل یافته اند، ولی دسته ای وجود دارند که بیرون از فرایند تولید بوده و در نتیجه در کلیت اجتماع جایی ندارند، این ها همان چیزی هستند که مارکس در کتاب ایدئولوژی آلمانی "لمپن پرولتاریا" می نامد. کسانی که هیچ پتانسیل رهایی بخشی ندارند. از نظر مارکس آنها نیرویی هستند که به راحتی توسط نیروهای مرتجع (مانند مورد شرح داده شده توسط وی در کتاب هجدهم برومر لوئی بناپارت ) مورد سواستفاده قرار گرفته و فاسد می شوند.
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.