رسته‌ها

نویسنده‌های مورد علاقه

نویسنده‌ای انتخاب نشده

آخرین دیدگاه‌ها

مانِ خوب با یک بار خواندن به پایان نمی‌رسد. پایانِ مطالعهٔ رمان تازه آغازِ حیاتِ مجازیِ شخصیت‌ها و حلاجیِ روابط و قصه‌ها در ذهنِ مخاطب است. آثار سیمین دانشور از این لحاظ آثار برجسته‌ای هستند. چون شخصیت‌ها در ذهن می‌مانند و با مخاطب زندگی می‌کنند. شخصیت‌ها با کنش‌های به ظاهر کوچکشان ذهن خواننده را درگیر می‌کنند و معنا می‌آفرینند. این کنش‌ها و ماجراها اگرچه در ظاهر و در اولین نگاه ساده و سطحی به نظر می‌ایند اما در پس پشت خود معناهای عمیقی دارند. ماجرایِ سحر(کره اسبِ خسرو، پسرِ یوسفو زری) که دخترِ حاکم هوسش را کرده بود و به زور آن را امانت گرفتند، بسیار حرفِ اجتماعی داشت و به همین بهانهٔ کوچک، سیمین دانشور به‌خوبی بخشی از روابطِ جامعهٔ آن روزگارِ شیرازرا نشان داده بود. نذرِ زری که یک هفته در میان، نان و خرما دادن به زندانی‌ها و دیوانه‌ها بود در نگاهِ اول خیلی زنانه و سطحی به نظر می‌رسد اما عمیق که می‌شوی می‌بینی عجب استعاره‌ای است از جامعهٔ آن روزگارِ ایران. خان کاکابرادرِ یوسف نمونهٔ کم‌نظیری از اشرافِ محافظه‌کار و حزبِ باد است و بسیار خوب درآمده.
نگاهی به "آناکارنینا" شاهکار نویسنده اخلاق گرا؛ لئون تالستوی در جدیدترین نظرسنجی انجام شده از میان نویسندگان و مخاطبان حرفه ای ادبیات داستانی جهان، رمان «آناکارنینا» شاهکار لئون تولستوی، نویسندهء اخلاقگرای روس به عنوان بهترین رمان قرن نوزدهم شناخته شد. لئون تالستوی، نویسنده بزرگ روس یکی از شاخص‌ترین هنرمندان اخلاقگرای جهان است که آثار و نظریاتش هیچگاه خالی از معانی و آموزه‌های اخلاقی نبوده‌است. تالستوی هیچ وقت در آثارش تنها به امر زیبا بسنده نکرده‌است. "آناکارنینا" رمان بزرگ تالستوی چالشی بزرگ در حوزه اخلاق و ایمان است. در جستجوی جواب سوالی مهیب شاید هیچ سوالی در عرصۀ هنر از این تکراری تر نباشد که "وظیفۀ هنر چیست؟". اما هنوز هیچ جواب قاطعی برای این سوال وجود ندارد و شاید علتش این باشد که انسان هنوز دقیقا نمیداند "هنر چیست؟". لئون تولستوی، نویسندۀ بزرگ روس یکی از هنرمندانی است که تلاش کرده به این سوال پاسخ بدهد. شهرت و شان والای تولستوی مانع از این نشد که وی این سوال را از خود نپرسد. تعجب ندارد که ببینیم بسیاری از نویسندگان بزرگ دنیا از کنار این سوال با بی اعتنایی یا شاید با ترس گذشته اند. حتما خیلی از هنرمندان بزرگ جهان با خود فکر کرده اند "مهم نیست که هنر در ذات خود چیست و چه وظیفه ای دارد. هنر هر چه هست، من دارم به این زبان با مخاطبان خودم حرف میزنم و اثر هنری ام را می آفرینم." اما تولستوی با چنین جوابهایی از کنار ماجرا نگذشته است. این سوال بزرگ او را نترسانده و مانع صداقتش نشده. نگران این نبوده که دنبال کردن جواب این سوال ممکن است یک عمر اعتبار ادبی اش را به خطر بیندازد. او در کتاب "هنر چیست؟" با شهامت به دنبال پاسخ این سوال و به دنبال وظیفۀ هنر میگردد. نتیجه ای هم که میگیرد ( اگرچه نتیجۀ طبیعی سیر ادبی تمام عمر اوست ) بسیار بزرگ و مهیب است. او در هنر چیست یک سره خط بطلان بر سراسر حیثیت هنر غیر مردمی میکشد. با این نتیجه گیری تلویحا دو رمان بزرگ خود او نیز زیر سوال میرود اما جانمایۀ این تفکر همان چیزی است که تولستوی در تمام عمر ادبی اش به دنبال اثبات آن بوده است: تلاش برای رستگاری انسان از راه اخلاق گرایی. و بارزترین تجلی این تفکر در رمان آنا کارنینا رخ مینماید. نام دیگر این رمان بزرگ آناکارنینا رمانی با دو روایت موازی است که یکی ختم به خیر میشود و یکی ختم به شر! روایت اول مربوط به آنا کارنینا زن جوان و بسیار زیبایی از طبقۀ اشراف است که علیرغم مزدوج و مادر بودن اسیر دلبری های یک جوان اشرافزادۀ جویای نام میشود و ناملایمات فراوانی را از سر میگذراند و نهایتا در ناکامی تمام با زندگی وداع میکند. دروایت دوم داستان "لوین" جوانی با طبع حساس و کنجکاو و سختگیر است که او نیز از طبقۀ بزرگزادگان است. لوین نیز کشمکشهای شدید عاطفی را پشت سر میگذارد اما نهایتا به یگانگی فکری میرسد و درواقع رستگار میشود. این دو خط سیر فقط در فرازهای مختصری در انتهای داستان بر هم تاثیری بسیار سطحی میگذارند و میتوان به راحتی گفت که تولستوی دارد دو رمان را در یک کتاب برای ما روایت میکند. اتفاقا بخشهای مربوط به لوین نه تنها کمتر از بخشهای مربوط به آنا نیست که چه بسا بیشتر است و شاید نام کتاب باید "لوین" میبود.
شرح قهرمان، در آینهء دیگران مهم ترین شخصیت قهرمان خلق شده توسط محمود دولت آبادی بی شک "گل محمد" رمان سترگ "کلیدر" است. این رمان که پرحجم ترین رمان فارسی است و شخصیت های فراوان و فرازهای اصلی و فرعی بسیار دارد به روایت قیام "گل محمد کلمیشی" و خانواده و یاران او بر علیه خوانین و محتشمان محلی میپردازد. شخصیت گل محمد را با سه ویژگی اصلی "شجاعت"، "درایت" و "آزادگی" میتوان شناخت. شجاعت گل محمد را در فرازهای بسیاری از رمان میبینیم که اوج آن در نبرد پایانی او و گروهش است. درایت و تدبیر وی نیز در موارد بسیاری نمایان میشود که از آن جمله در سلوک خاص وی با خوانین و با حکومت نمود واضح دارد. و در برخورد گل محمد با مردم فرودست و ستمدیدگان است که صفت آزادگی وی به بارزترین شکل جلوه گر میشود. در گل محمد ویژگی های دیگری نیز میتوان سراغ گرفت که البته قابل خلاصه شدن در این سه ویژگی اصلی هستند و اگر نه صفات اصلی و مهم وی نیستند. از آن جمله قدرت طلبی که در ماجرای قتل پسرخاله اش نمود دارد، غیرت که در ماجرای کشتن دو امنیه نمود دارد، عاشق پیشگی که در رفتار وی با مارال از اولین برخورد تا صحنه وداع آخر جریان دارد و شوریدگی عرفانی-فلسفی که در گفتگوهایش با ستار پینه دوز عامل مخفی حزب توده پدیدار میشود. شخصیت های اطراف گلمحمد هر کدام آینهء یکی از صفات او هستند و جنبه ای از درونیات او را هویدا میکنند. مثلا خان عمو بخش شجاع و متهور شخصیت گل محمد است، مادرش بلقیس بخش حماسی و غیرتمندانه وجود اوست و ستار بخش متفکر و اهل تدبیر اوست. در برخورد با شخصیت های متعدد رمان که تعدادی شان دشمنان گل محمد هستند و حتی در کشتن وی نقشی ایفا میکنند تقریبا هیچ وجهی از وجوه این شخصیت اصلی پنهان نمی ماند.
"مردگان باغ سبز" رو خیلی دوست داشتم. مخصوصا قسمت‌های مربوط به «بولوت». این قسمت‌ها با این‌که کم ماجراتر بودن ولی به لحاظ احساسی تاثیرگذارتر بودن. میشه گفت که بایرامی ماجرای بولوت (پسری که فقط به این اسم صداش میزنن وگرنه خودش هم نمیدونه اسمش چیه!) رو فقط به خاطر همین حال و هوا آورده توی اثر، وگرنه اصل داستان در همون نیمه‌ی مربوط به «بالاش» اتفاق می‌افته و به لحاظ داستانی پیرنگ رمان هیچ احتیاجی به سرگذشت بولوت نداره. اما خب داستانه و احساس. آدم وقتی جذب یه داستان بشه صد هم که ژست منتقد بگیره با داستان میره. واقعا من با بولوت (یا همون امیرحسین) رفتم و دقیقه به دقیقه باهاش همراه بودم. دوستش داشتم. رنج‌ها و تنهایی‌هاش رو دوست داشتم. فرار کردنش از روستا رو خیلی دوست داشتم. و بایرامی واقعا همه‌ی این قسمت‌ها رو خیلی خوب درآورده‌بود. اما اون نیمه‌ی دیگه‌ی اثر به این قوت نیست. اگرچه حال و احوال بالاش واقعا خوب ترسیم شده اما چیزی که بالاش می‌بینه جزء خیلی خیلی کوچیکی از غائله‌ی فرقه دموکرات آذربایجانه که تازه گپ‌های مسئله برانگیزی داره از جمله جای خالی غیرت دینی مردم تبریز که در بین شهرای ایران نمونه‌س یا مثلا نقش روحانیت یا اصلا این که این لباس شخصی‌ها کی هستن. بایرامی با یه فرار استراتژیک و هوشمندانه هم بالاش رو از دست نیروهای شاه درمی‌بره و هم خودش از زیر توصیف ماجرا درمیره که البته اینم خودش آفرین داره! رابطه‌ی بولوت با مرد غریبه‌ای که به احتمال زیاد روح پدرشه خیلی خوب و تاثیرگذاره و در صفحات پایانی با این که نویسنده هیچ تلاشی برای احساس برانگیز کردن نثر یا فضا نمیکنه، واقعا آدم احساساتی میشه. خیلی پایان بندی ظریف و عمیقی بود. معانی ضمنی هم خوب دراومده‌ن. از همه بهترش همین سرگردانی روح بالاش قبر نداره و معنای ضمنیش اینه که اهالی این فرقه جایی توی این آب و خاک پیدا نکردن و اگرچه با خیانت سرکردگانی مثل پیشه‌وری و رهبران شوروی، مظلومانه و گمراهانه از بین رفتن، اما کسی نیست که یادی به نیکی ازشون بکنه. خلاصه از خوندن این کار بایرامی لذت بردم.
در حال و هوای این روزهای من، در حال و هوایی که نه تنها از هرچه "پولدار" که حتی از هرچه "پول" تنفر پیدا کرده ام. خواندن "ژرمینال" امیل زولا خیلی لذت بخش بود. داستانی که در معادن فرانسه میگذرد. آدمهایی که مثل حیوان زندگی میکنند برای اینکه فقط بتوانند از عمق 600 متری زمین زغال استخراج کنند. پیرمردهایی که تا سالها بعد از بازنشستگی مثل "سگ جان" پیر، هنوز خلط های سیاه از سینه تف میکنند. خانواده هایی که به معنای دقیق کلمه به نان شبشان محتاج هستند و احتیاج دامن عصمتشان را آلوده میکند. من میگویم ژرمینال زولا بیش از آنکه رمان ناتورالیستی باشد رمان مستضعفی است. این آدم ها حتی وقتی اشتباه میکنند، حتی وقتی آخرین سکه شان را پای الکل میگذارند قربانی دست سرمایه و سرمایه دارها هستند. قشنگ تقابل رمان تقابل مستضعف و ظالم است. هرچند که خود زولا چندین بارمیگوید این تقابل میان "سرمایه" و "کار" است. این هم منافاتی با برداشت من ندارد. یک عده سرمایه دار نجس آن طرف نشسته اند که مالکان و سهامداران معدن هستند و زولا آن قدر هنرمند است که وقتی آرامش و آسایششان را برایت توصیف میکند حالت تهوع بهت دست میدهد. وقتی فساد اخلاقی کارگران معدن را شرح میدهد کمتر حالت تهوع میگیری تا وقتی که از بوی گرم و مطبوع کیک در خانه سرمایه دارها میگوید. نگاه هوگو در "بینوایان" همان نگاه احساسی یک نویسنده رمانتیک است + اخلاقگرایی. اما زولا با کینه از اوضاع زمان خودش حرف میزند و در رمانش هیچ کشیش مهربانی حضور ندارد که شمعدانهای نقره را هم روی بشقابها بدهد ژان وال ژان ببرد. زنده باد آن نگاه اخلاقگرای قشنگ هوگو و زنده بادتر این نگاه پر از کینهء زولا به سرمایه دارها. اخلاق مرفهین به صریح ترین شکل به چالش کشیده شده و مورد تمسخر قرار گرفته. دین دارهای چسکی. وقاحت در رفتارهای دینی پوک شماهاست نه در ادبیات عریان زولا یا من. همه تان دسته جمعی با هم بروید به جهنم. شما در خانواده های پول پرستتان آدم هایی تربیت میکند که بویی از وظیفه شناسی نمیبرند. شما موجوداتی تربیت میکنید (حیف کلمهء آدم) که فقط "توقع" هستند و هیچ "مسئولیت"ی در قبال جهان هستی روی دوش خودشان نمیبینند. دمش گرم "بابا سگ جان" که اگرچه پاهایش توان حرکت نداشت، در آخرین لحظات زندگی اش چنگ زد به گلوی سفید و نازک آن دختر اشرافی و خفه اش کرد و دو تایی با هم رفتند آن دنیا. مستضعفین نجیب زادگان آن جهانند. به گواهی قرآن مجید ؛ و امیل زولا! و البته از این حرفها که بگذریم خدا را شکر که زولا زنده نیست تا ببیند "جنینی" که تولدش را اززهدان "خاک" مژده داده چه جوان دیلاق فاسدی شده. این دنیای امروز اگرچه دیگر کارگرها را مثل صدسال پیش زیر شلاق نمیکشد ولی آدمها را برده کرده. رفاهی که زولا برای کارگرها آرزو میکرد حالا همه شان را فاسد کرده. از رفاه تا فساد یک قدم فاصله بود و جنین زولا این یک قدم را در این یک قرن طی کرده. رفا طلبی جزو اولیه فکر انسان روزگار ماست. آدمهایی که با رفاه تربیت شده اند به شرط رفاه حاضر به زندگی هستند وگرنه مرگ را دوست تر دارند و عجبا از این چنین موجوداتی(حیف کلمهء آدم).
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.