درباره من
"دل نهـــادم به صـــبوری که جـــز این چـــاره نـــدانـــم ..."
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
5
تعداد دیدگاهها:
72
سن:
46 سال و 0 ماه و 2 هفته و 1 روز
سن کتابناکی:
13 سال و 11 ماه و 0 هفته و 6 روز
مکان:
نامشخص
نویسندههای مورد علاقه
نویسندهای انتخاب نشده
آخرین دیدگاهها
"دل به دریا زده"
دنیا شبیه نقاشی هایت نبود.
با آسمانی آبی،
خورشیدی درشت
و خانه ای امن
که از چند خط ساده
ساخته شود.
در دنیای ترسناک ما
گلوله ها
لالایی می گفتند
و دست موشک
گهواره ها را می جنباند.
حالا می توانی بخوابی برای ابد
کنار ماهی ها
و عروس های دریایی.
کودک دل به دریا زده ی بی سرزمین!
این دنیا
به درد به دنیا آمدن نمی خورد!
"یغما گلرویی"
در گل بادام
· 11 سال پیش
5 نفر
خداوندا!
برای شانههای خسته، قدری عشق
برای گامهای مانده در تردید، قدری عزم
برای زخمها، مرهم
برای خواهش دستان ما، باران
برای این همه سرگشتگی، ایمان
برای این همه بیگانگی، الفت
برای بستگی، آغاز
برای خستگی، آغوش
برای ظلمت جان، روشناییهای پی در پی
برای حیرت دل، آشناییهای پر معنا
خداوندا!
برای عشقهای خسته، قدری روح
برای عزمهای مانده، قدری راه ...
"سیدعلی میرافضلی"
در قرآن کریم
· 12 سال پیش
4 نفر
"بـــه قـــول پرســـتو: بهـــار آمـــده!"
چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد
به خود گفت: انگار من زندهام!
دوباره شکفته است گل از گلم
ببین بوی گل می دهد خنده ام!
نوشتند چون حرف ناگفتهای
گل لاله را بر لب جویبار
چه شد؟ باز انگار آتش گرفت
همه گل به گل دامن سبزهزار
چنین گفت در گوش گل، غنچه ای:
نسیمی مرا غلغلک می دهد
زمین زیر پایم نفس میکشد
هوا بوی باد خنک میدهد
صدای نفسهای نرم نسیم
به بازیگری گفت: اینک منم!
که با دستهای نوازشگرم
گلی بر سر شاخهها میزنم!
از این سورهی سبز و آیات سرخ
کتاب زمین پر علامت شده
زمین گفت: شاید بهشت است این!
زمان گفت: گویا قیامت شده!
زمین فکر کرد: آسمانی شده
کبوتر گمان کرد: آبی شده
دل سنگ حس کرد: جاری شده
گل احساس کرد: آفتابی شده
به چشم زمین: برفها آب شد!
به فکر کویر: آبشار آمده
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت
به قول پرستو: بهار آمده!
در به قول پرستو
· 12 سال پیش
2 نفر
[b]"ســـایـــه ی گیســـو"
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که شد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
بعد از این نور به آفاق دهیم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا عمر دراز و قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد[/b]
در دیوان حافظ با شرح کامل ابیات
· 12 سال پیش
4 نفر
بسیاری از نخستین ها، توهّم است؛ نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین نگاه، نخستین کلماتِ عاشقانه...
یاد، عین ِ واقعه نیست، تخیّل ِ آن است، یا وَهم ِ آن.
یاد، فریبِمان میدهد. حتّی عکس ها راست نمیگویند. حتّی عکس ها.
چیزی بیش از یاد، بیش از عکس، بیش از نامه های عاشقانه، بیش از تمام ِ نخستین ها عشق را زنده نگه میدارد: [b]جاری کردنِ عشق: سَیَلانِ دائمی آن. در گذشته ها به دنبالِ آن لحظه های ناب گشتن، آشکارا به معنای آن است که آن لحظه ها، اینک وجود ندارند.[/b]
آتشی که خاکستر شده، عزیز من، آتش نیست ـــ حتی اگر داغِ داغ باشد.
در یک عاشقانه ی آرام
· 12 سال پیش
3 نفر