رسته‌ها
گزارش تخلف

با توجه به اینکه کتاب‌های موجود در کتابناک توسط کاربران در وب‌سایت قرار گرفته‌اند، ممکن است اشتباهی در رابطه با انتشار آن‌ها بروز کند. در این صورت، لطفاً با استفاده از فرم زیر، گزارشی از تخلف روی داده و یا اعتراض خود را به ما اعلام کنید.
در صورت تمایل، نشانی ایمیل خود را در قسمت توضیحات درج کنید.

امتیاز شما
5 / 4.2
با 21 رای
نویسنده:
امتیاز شما
5 / 4.2
با 21 رای
✔ از متن داستان:
هنوز زمین از برفی که روز قبلش آمده بود سفید بود . داشتیم جسد پدرم را می بردیم تا در زادگاهش خاکش کنیم . من خواسته بودم تا توی آمبولانس کنا تابوتش بنشینم . برادرم آرشیا هم جلو نزد راننده نشسته بود . پشت سر ما هم تعدادی ماشین که اهل فامیل در حالی که همه سیاه به تن کرده بودند ، ما را همراهی می کردند … شب بود و توی بالکن خانه ام فرشی انداخته بودیم و سماور ، چایی و یک سینی میوه تازه و انارهایی که او از باغ خودشان آورده بود . فرصت خوبی بو تا چیزی ازش بپرسم . پرسیدم : راستی مادر ، خیلی دوست دارم داستان آشنایی و ازدواجت رو با پدرم بدونم . شما هیچ وقت چیزی نگفتین ، پدرم روهم که خودت بهتر می شناسی . مادر آهی کشید و گفت : روله ، دست به دلم نذار ، ازدواج منو پدرت داستان نداره . اما من اصرار کردم . مادرم گفت : روله ، پدرت آدم دیوانه ای بود . از همون اول دیونه بود . همون بهتر که ندانی . نه ازدواجمون مثل آدم بود و نه طلاقمون . گفتم : باشه ، حالا دیگه چه فرقی می کنه مادر . بد نیست بدانم . مادرم به پشتی ترکنی که پشت اش بود تکیه کرد و گفت : اما من همه اش یادم نیست ها . باشه هر چی که یادته بگو . گفت : پس من باید داستان زندگیمو از خیلی پیشترها برات بگم . سری تکان دادم و مادر تعریف کرد : من چهارده سالم بود که خان مرا از پدرم خواستگاری می کند . از زن اولش بچه دار نمی شده ، حالا مرا می خواست تا بچه دار بشود . طولی نکشید که مرا با تشریفات مختصری به خانه خان بردند و تا به خودم آمدم ، چند سال گذشت . اما خان از من هم بچه دار نشد . آخر آن زمان که مثل الآن نبود که بفهمند علتش چیست . اگر مردی صاحب بچه نمی شد ، همیشه علتش را گردن زن بی چاره می انداختند . چند سال از ازدواجم با حاتم خان گذشت . تا اینکه یک روز …

بیشتر
اطلاعات نسخه الکترونیکی
فرمت:
PDF
تعداد صفحات:
130
حجم:
1 MB
آپلود شده توسط:
برای درج دیدگاه لطفاً به حساب کاربری خود وارد شوید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی تو راست می گفتی پدر

تعداد دیدگاه‌ها:
3
سلام ای مرد رویاهای عشقم

سلام ای یار بی همتای عشقم

مبارک بادت این روز گرامی

تو در چشم ودلم بااحترامی

شب وروز منی،هرجا که هستم

من از عطر وجودت مست مستم

برایت هدیه دارم یک سبد گل

عزیز،روزت مبارک بی تامل

[b]مینویسم،دردهایت،رنجهایی راکه دیدی

آن جفای روزگاری کز برای من کشیدی

نام زیبای تورا من،می نویسم روی قلبم

ای پدر،روزت مبارک،ای که از رنجم خمیدی


[/b]

از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کنم تا هجرتم نیز سبکبال باشد
این بالهای پرواز قناعت و امید و عشق را تو به من بخشیدی

پدرم روزت مبارک
ویرایش و افزودن تگ‌ها

از طریق فرم زیر می‌توانید تگ‌های این کتاب را ویرایش کنید و یا تگ جدیدی به این کتاب اضافه نمایید.

برای جدا کردن تگ‌ها از کلید TAB استفاده کنید.

گزارش لینک خراب

ضمن تشکر از شما بابت گزارش مشکل، خواهشمندیم توضیح دهید چه پیام خطایی دریافت می‌کنید. متن پیغام و توضیحات خود را در کادر زیر وارد کنید.

کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.