من، عشق و جنگ
نویسنده:
آمنه موسایی
امتیاز دهید
مقدمه:
این سطور، دل نوشتههای دختری جوانی است که دست به قلم برده بود و ماحصل افکار درهم و برهم خود را روی کاغذ نوشت؛ زمانی که هنوز رایانه جزء ثابت اثاث خانوادهها نبود و کاغذ و قلم، بهترین دوست اهل قلم بودند.
هنگام اسباب کشی، پس از سالها پیدایش کردم و با کمترین تغییری آن را به انتشارات چوک سپردم تا برای یادگاری از دوران جوانی به چاپ برسد. فقط میخواستم بگویم که افکار و برداشت من در طول سالیان زیادِ گذشته در مورد مسائل و افراد تغییر کرده است. با سپاس از شما که حوصله میکنید و این افکار درهم برهم و مغشوش مرا میخوانید.
بخشی از متن کتاب:
سال تحصیلی برخلاف سالهای قبل چندروز زودتر شروع شده بود؛ تعدای از دانشجویان نیامده بودند و تعدادی که اهل درس بودند، از همان روزهای اول آمده بودند؛ به خصوص ترم اولیها مشتاقانه به هر گوشه دانشگاه سرک می کشیدند و پرس وجو می کردند.
تعدادی دانشجوی پرسر و صدا گروه گروه جمع شده بودند و بلند بلند حرف می زدند. بعضیها دو تا دو تا روی نیمکت ها آرام صحبت می کردند. پسران شیطان ترم بالایی سال اولیها را دست می انداختند. امیر با چند تن از دوستانش کنار آسانسور تجمع کرده بود و بلند بلند میخندیدند؛ ناگهان در آسانسور باز شد.
امیر پشت به آسانسور در یک چرخش سریع برای ورود به آسانسور بود که محکم به خانمی که در حال خروج بود، برخورد کرد؛ پوشه ای که دست خانم بود به زمین افتاد و کاغذهای درون آن به زمین ریخت. بچه ها اول بلند خندیدند؛ ولی حرکت سریع امیر و معذرت خواهی تندتند و چشم غره او به بچه ها باعث شد که آنها هم سریع خود را جمع و جور کردند. خانم نگاهی از بالا به امیر کرد که روی یک پا نشسته بود و سرش را بالا گرفته بود و پوشه را سمت او گرفته بود؛ خشک و کوتاه گفت: «مواظب باشید آقا پسر!» خنده روی صورت امیر ماسید با دستپاچگی پشت سر خانم گفت: «ب... ب... ببخشید!»...
این سطور، دل نوشتههای دختری جوانی است که دست به قلم برده بود و ماحصل افکار درهم و برهم خود را روی کاغذ نوشت؛ زمانی که هنوز رایانه جزء ثابت اثاث خانوادهها نبود و کاغذ و قلم، بهترین دوست اهل قلم بودند.
هنگام اسباب کشی، پس از سالها پیدایش کردم و با کمترین تغییری آن را به انتشارات چوک سپردم تا برای یادگاری از دوران جوانی به چاپ برسد. فقط میخواستم بگویم که افکار و برداشت من در طول سالیان زیادِ گذشته در مورد مسائل و افراد تغییر کرده است. با سپاس از شما که حوصله میکنید و این افکار درهم برهم و مغشوش مرا میخوانید.
بخشی از متن کتاب:
سال تحصیلی برخلاف سالهای قبل چندروز زودتر شروع شده بود؛ تعدای از دانشجویان نیامده بودند و تعدادی که اهل درس بودند، از همان روزهای اول آمده بودند؛ به خصوص ترم اولیها مشتاقانه به هر گوشه دانشگاه سرک می کشیدند و پرس وجو می کردند.
تعدادی دانشجوی پرسر و صدا گروه گروه جمع شده بودند و بلند بلند حرف می زدند. بعضیها دو تا دو تا روی نیمکت ها آرام صحبت می کردند. پسران شیطان ترم بالایی سال اولیها را دست می انداختند. امیر با چند تن از دوستانش کنار آسانسور تجمع کرده بود و بلند بلند میخندیدند؛ ناگهان در آسانسور باز شد.
امیر پشت به آسانسور در یک چرخش سریع برای ورود به آسانسور بود که محکم به خانمی که در حال خروج بود، برخورد کرد؛ پوشه ای که دست خانم بود به زمین افتاد و کاغذهای درون آن به زمین ریخت. بچه ها اول بلند خندیدند؛ ولی حرکت سریع امیر و معذرت خواهی تندتند و چشم غره او به بچه ها باعث شد که آنها هم سریع خود را جمع و جور کردند. خانم نگاهی از بالا به امیر کرد که روی یک پا نشسته بود و سرش را بالا گرفته بود و پوشه را سمت او گرفته بود؛ خشک و کوتاه گفت: «مواظب باشید آقا پسر!» خنده روی صورت امیر ماسید با دستپاچگی پشت سر خانم گفت: «ب... ب... ببخشید!»...
آپلود شده توسط:
mehdirezayi
1405/05/17
دیدگاههای کتاب الکترونیکی من، عشق و جنگ