جای مرا خالی بکن وقت هم آغوشی
از بچه ای که سقط کردی در فراموشی
از شوهرت از هر نفس از سردی لبهات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شبهات
بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی
حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند هستی و هستم
سید مهدی موسوی
hr498 نوشت:
قرصی کنار لیوان، تیغی درون دستم
آن ریسمان که دیدی، بر طاق من ببستم
باز است لوله گاز، نزدیک آن نشستم
نزدیک من نیائید، من مست مست مستم
جرأت نداشت ماشه، راه گلوله بستم
از بام بی هیاهو، بر فرش کوچه جستم
من قبح خودکشی را، در خانه مان شکستم
من هم یک بار شکستم اما ناکامانه!!!!!حیف اونهمه قرص!
قرصی کنار لیوان، تیغی درون دستم
آن ریسمان که دیدی، بر طاق من ببستم
باز است لوله گاز، نزدیک آن نشستم
نزدیک من نیائید، من مست مست مستم
جرأت نداشت ماشه، راه گلوله بستم
از بام بی هیاهو، بر فرش کوچه جستم
من قبح خودکشی را، در خانه مان شکستم
عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت.
غریب رفت، غریبانهتر پدر برگشت.
رسید و دستش را، روی زنگ خانه گذاشت.
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!
دوید مادر و در چشمهای او نِگریست؛
-«سلام... » بعد در آن بازوان خسته گریست.
که تشنه است کویری که در تنش دارد؛
که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد؛
« کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد؟
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد؟
که هفت سال غم انگیز بیصدا بودی؛
چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!
همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود،
رسید نامه ات امّا... نه! عاشقانه نبود؛
حدیث غمزهی لیلا و مرگ مجنون بود،
رسید نامه ات امّا وصیّت خون بود.
نگاه کن پسرت را که شکل درد شده؛
که هفت سال شکستست تا که مرد شده!
که رفت شوکت خورشید و سایهها ماندند،
تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند؛
که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم؛
فقط کنایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیم؛
نمرده بودی و پر میزدند کرکسها،
به خواستگاری من آمدند ناکسها!
شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند،
نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند.
تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند،
تو زنده بودی و این بچّهها یتیم شدند.
هر آنکه ماند گرفتار واژهی «خود » شد،
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه میشد، شد!!
به باد طعنه گرفتند کار مَردَم را،
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را.
منی که مونس رنج دقایقت بودم،
سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »
نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود،
نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!
پدر شکستن ابری میان هق هق بود،
پدر اگر چه غریبه، هنوز عاشق بود. از مهدی موسوی به مناسبت ساگرد بازگشت اسرا
نسخه صوتی صرفا یک قطعه کوتاه موسیقی بود و دیگر هیچ!!!!:-(
ولی انصافا شنیدن شعرهایش، با بیان خاص و گاه سوزناک شخص دکتر مهدی موسوی چیز دیگری است... گویی همه ی آن جسارت و سماجت و اقتدار و اعتراض و گاه بغض های نهفته را همزمان با هم به شنونده انتقال می دهد ...
دیدگاههای کتاب الکترونیکی فرشته ها خودکشی کردند
از بچه ای که سقط کردی در فراموشی
از شوهرت از هر نفس از سردی لبهات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شبهات
بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی
حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند هستی و هستم
سید مهدی موسوی
من هم یک بار شکستم اما ناکامانه!!!!!حیف اونهمه قرص!
آن ریسمان که دیدی، بر طاق من ببستم
باز است لوله گاز، نزدیک آن نشستم
نزدیک من نیائید، من مست مست مستم
جرأت نداشت ماشه، راه گلوله بستم
از بام بی هیاهو، بر فرش کوچه جستم
من قبح خودکشی را، در خانه مان شکستم
عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت.
غریب رفت، غریبانهتر پدر برگشت.
رسید و دستش را، روی زنگ خانه گذاشت.
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!
دوید مادر و در چشمهای او نِگریست؛
-«سلام... » بعد در آن بازوان خسته گریست.
که تشنه است کویری که در تنش دارد؛
که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد؛
« کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد؟
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد؟
که هفت سال غم انگیز بیصدا بودی؛
چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!
همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود،
رسید نامه ات امّا... نه! عاشقانه نبود؛
حدیث غمزهی لیلا و مرگ مجنون بود،
رسید نامه ات امّا وصیّت خون بود.
نگاه کن پسرت را که شکل درد شده؛
که هفت سال شکستست تا که مرد شده!
که رفت شوکت خورشید و سایهها ماندند،
تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند؛
که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم؛
فقط کنایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیم؛
نمرده بودی و پر میزدند کرکسها،
به خواستگاری من آمدند ناکسها!
شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند،
نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند.
تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند،
تو زنده بودی و این بچّهها یتیم شدند.
هر آنکه ماند گرفتار واژهی «خود » شد،
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه میشد، شد!!
به باد طعنه گرفتند کار مَردَم را،
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را.
منی که مونس رنج دقایقت بودم،
سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »
نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود،
نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!
پدر شکستن ابری میان هق هق بود،
پدر اگر چه غریبه، هنوز عاشق بود.
از مهدی موسوی
به مناسبت ساگرد بازگشت اسرا
bahooneh دوست عزیز ممنونم;-(
من تا آنجا که یادمه شعر پست مدرنیسم نخوندم;-) البته بجز شعرهای آقای سبحان ..........
جالب بود 8-)
ولی انصافا شنیدن شعرهایش، با بیان خاص و گاه سوزناک شخص دکتر مهدی موسوی چیز دیگری است... گویی همه ی آن جسارت و سماجت و اقتدار و اعتراض و گاه بغض های نهفته را همزمان با هم به شنونده انتقال می دهد ...